






دانلود رمان محکوم به نیستی pdf از جوی فیلدینگ
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: پلیسی، هیجانی، معمایی
خلاصه رمان محکوم به نیستی
حادثه ای هولناک، نقطهی عطف زندگی یک خانواده می شود. این رمان، فرآیند سوگ، مقابله و تلاش برای ادامهی زندگی را با جزئیاتی عمیق به تصویر میکشد. تشکیل گروهی خود جوش از خانواده های آسیبدیده، فضایی را ایجاد می کند که در آن، اشتراک درد، به منبعی برای یافتن نیروی تازه تبدیل می شود. همزمان، پیگیری های خستگی ناپذیر پلیس، امیدی برای یافتن عدالت زنده نگه میدارد. این داستان، دربارهٔ بقا در سخت ترین شرایط ممکن است.
قسمتی از متن رمان محکوم به نیستی
برايش خیلی دردناک است که در مراسم تدفین شرکت کند و جیل هم درک کرده بود. جیل دوباره سعی کرده بود درباره سیندی صحبت کند، اما نانسی ناگهان به گريه افتاده و جیل را مجبور کرده بود که در مورد چیز ديگری حرف بزند. حالا کشیش داشت درباره فرزندش صحبت می کرد. در زمینه امنی که يک نفر می توانست راجع به کسی که تا به حال نديده، صحبت کند، اما جیل چیزی نمی شنید. ما می خواهیم شما در کلیسا حواستان را جمع کنید…بعید نیست که قاتل بخواهد در مراسم تدفین قربانی اش خودی نشان دهد. جیل سرش را برگرداند از خودش پرسید: آيا او آنجا است؟چشمان جیل بی اراده بین رديف های مردم که نشسته بودند، می گشت.
درجه ی غمگین بودن مردم از رديف های عقب به سمت جلو، بیشتر می شد. کلیسا پر از جمعیت بود، جیل گیج شده بود. قیافه های زيادی بود که تا به حال نديده بود. معلم سیندی را شناخت، رد اشک روی صورت زن جوان باقی مانده بود. جیل سرش را برگرداند. دوباره چاقويی نامريی در سینه اش می چرخید. جیل چند نفر از همسايه هايشان را هم شناخت. وقتی اين منظره را ديد، لبهايش لرزيد و يک گلوله بزرگ را که در دست داشت در گلويش بالا می آمد، به زور فرو داد. جیل با اعضای خانواده اش احساس راحتی بیشتری می کرد. هفته گذشته همه شان گیج و بی حس بودند. منتظر بودند تا پلیس جسد را برای تدفین، تحويل دهد. اين انتظار نیروی تک تک شان را تحیل برده بود. جیل می دانست که امروز به پايان داستان نزديکند. با گذاشتن بدن کوچک سیندی در خاک، کم کم زندگی عادی شان را از سر می گرفتند.
احتمالا ظرف چند روز آينده جک به سر کارش برمی گشت و جنیفر بايد به مدرسه می رفت والدينش نیز به فلوريدا برمی گشتند. خواهرش هم به نیويورک می رفت و زندگی همه به روال عادی برمی گشت. داستان تا وقتی تازه بود که در تیتر روزنامه ها باقی بماند. دوباره برگشت تا کسانی که در کلیسا بودند را ببیند. جیل جلويش را نگاه کرد، آخر رديف پدرش نشسته بود پوست مثل چرمی می درخشید، موهايش کم پشت خاکستری بود. چشمان آبی اش که همیشه می درخشید کم نور و نمناک بود. يک نگاه گذرا به مادرش انداخت. صورت برنزه اش رنگ پريده به نظر می رسید. موهای بلوند قرمزش در زيريک روسری توری پنهان شده بود.
انگشتانش را بهم می پیچاند و دستانش به طور عصبی می لرزيد. کارلو را نگاه کرد، که کنار مادرشان نشسته و با دستانش او را بغل کرده بود. دستان کارلو نمی لرزيد، در سکوت نشسته بود. جیل با خودش فکر کرد صورت خواهرش کمتر پريشان حال است، او همیشه لاغر و شکننده به نظر می رسید اما خیلی پرطاقت بود. او از هفته پیش، لاغرتر هم شده بود و دوباره عادت کشیدن دو پاکت سیگار در روز را از سر گرفته بود. عادتی که فکر می کردند سال پیش ترک کرده است. کارلو خیلی سیندی را نمی شناخت…