
حوری مقابل آیینه ایستاده بود و به خودش در آیینه نگاه میکرد. چهرهاش زیر آن تاج با شکوه و آن تور زیبا، تجلی شکوهمندی از زیبایی و جوانی بود.
یک قدم رو به عقب برداشت و یکبار دیگر به خودش در آیینة قدی نگاه کرد. هنر دست آرایشگر ماهر، زیبایی صورتش را دو چندان کرده بود و آن لباس عروس خوش برش و خوشدوخت، هیکل تراشیده و ظریف و رعنایش را با ابهت تمام قاب گرفته بود.

آلما دختری نوزده ساله است که در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده است...او هم مانند یه سریع از آدم ها زندگی معمولی خود را دارد...اما مجبور میشود به دستور کسی راه زندگی خود را تغییر دهد و از توانایی هایی که دارد استفاده کند و برای شخصی چیزی که میخواهد را بیاورد...اما در این راهی که ناخواسته واردش شده است هیچ اخیاری از خود ندارد و باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند...اما از یک جایی به بعد اتفاقی میافتد که کلا زندگیش را عوض میکند...

در چشماندازي حزنآور از آينده نزديك، دوازده پسر و دوازده دختر مجبورند در نمايش تلويزيوني زندهاي به نام بازيهاي گرسنگي شركت كنند. در اين بازيها فقط يه قانون حاكم است: بكش تا زنده بماني. وقتي كتنيس اوردين شانزده ساله فداكاري ميكند و به جاي خواهرش وارد اين بازيها ميشود، مرگ خود را به چشم ميبيند. ولي كتنيس در گذشته نيز با مرگ رويارو گشته و تلاش براي زنده ماندن جزيي از سرشت او شده است...

کتنیس اوردین دو بار از بازی های گرسنگی جان سالم به در برده ولی هنوز خطر بزرگی او را تهدید می کند. انقلاب و تحول عظیمی در حال شکل گیری است و ظاهرا همه در طرح نقشه ماهرانه آن دست دارند ، همه جز کتنیس. و با این حال او باید در اخرین نبرد حیاتی ترین و مهم ترین نقش را ایفا کند.

در جهان قصهها، شیاطین عاشق نمیشوند. سرخیِ عشق در سیاهی مطلق جایی ندارد؛ پس حق عاشقی را در دل دفع میکنند. "تو" یکتنه معادلات جهان را برهم ریختی. تو... همانی که در ذهن آدمیان گشودی. گرچه من پلیدم، اما تو خود خناسی و من... در درگاه تو فرشتهام. فرشتهای که گیاه عشقِ خناس را در دل میکارد. فرشتهای که عروسِ تک خناس جهان میشود. در یک جمله، من برای خدایم بندگی نکردم اما، تو را... خناس را... با تمام وجود پرستیدم. آری! من خناس پرستم.

اجبار زیبا روایتگر زندگی دو جوان به اسم نفس پویا و فرهاد رادفر ازدواج اولشون بهم میخوره و نفس دوباره به عنوان دختر خونبس با فرهادوازدواج میکنه سه ماه بعد جدا میشن و پنج سال بعد با وجود یه دختر که ثمره ی ازدواج قبلیشون بوده و فرهاد اطلاعی از وجودش نداشت ازدواج میکنن...

«میریم» فرزند خانواده ای نزول خوار است، اما خانواده به خاطر ناتوانی پدرش در جمع آوری بدهی ها، با مشکل مواجه شده است. پدر «واندا»، هم او و هم برادرانش را مورد آزار و اذیت قرار می دهد و تمام درآمد خانه را صرف اعتیادش به الکل می کند. «آیرینا» می داند که نمی تواند کمک چندانی به پدرش بکند و تنها شانسش در زندگی این است که منتظر ازدواج بماند. «نوویک» از طریق داستان این سه زن، سوالاتی مهم را درباره ی قدرت، انتخاب، تبعیض، زیبایی و هویت مطرح می کند. هر کدام از این سه زن، به شیوه ای مختلف با جادو رو به رو می شود: توانایی در تبدیل نقره به طلا، دروازه هایی رو به جهانی یخ زده، خانه ای که در چندین قلمرو وجود دارد، موجودی اهریمنی، یا یک پادشاه یخی. هر کدام از آن ها باید تصمیم بگیرند که برای نجات مردم خود، چه چیزی را قربانی خواهند.

صدایش مثل همیشه نبود. صدایش با من قهر بود و من مگر چند نفر بودم که ببینم و بشنوم و باز بمانم؟ شنیدهها را شنیده و دیدهها را دیده بودم؛ وقت رفتن بود. در را باز کردم و با اولین قدمم صدایش اینبار از زیر دندانهای قفل شدهاش به گوشم رسید: ـ گلشیفته!! چندبار مرا گلشیفته صدا کرده بود؟ من گلِ باغش بودم. همان گلی که نامم را گذاشته بود گلِسرخ.. قدم بعدی را که برداشتم اینبار فریاد زد: ـ بری دیگه رفتی گلی اینو تو گوشت فرو کن..!

ترمه، از خانوادهی خود و طایفهای که برای بُریدن سرش متفقالقول شده و بر سر کشتن او تاس انداخته بودند، میگریزد؛ اما پس از سالها، درحالی که همه او را مُرده و در خاک میپندارند، با هویتی جدید و چهرهای ناشناس به شهر آباءواجدادیاش بازمیگردد تا تهمتها و افتراهای مردم را از نام قبلیاش پاک کند که درست در بدو ورودش، با خواستگاریِ تکپسر حاجفتاح زرمهر، مواجه میشود. مَردی که در روزهای دور، یکی از داوطلبان بُریدن سرش بود…

پیمان دایی غیرتی و بی اعصابی که فقط دو سه سال از خواهرزادهش بزرگتره. معتقده سر و گوش این خواهرزاده زیادی میجنبه و حسابی مراقبشه. هر روز و هر جا حرفی بشنوه یه دعوای حسابی راه میندازه غافل از اینکه لیلا خانم با رفیق فابریک این دایی عصبی سَر و سِر داره و از بچگی همهی کادوهای گرون و قشنگش رو همین رفیق جینگ دایی میداده. حالا اون یکی عاشق دلخستهی لیلا خانم بو برده از این رابطه و تصمیم داره...

نِلا پری ..... يه پری ظريف،کوچولو و دوست داشتنی که تموم عمرش با گلا مشغول بوده دنيای پريا هميشه دور از جنگ و درگيری بوده. بخاطر حفاظ نامرئی که قرن ها قبل دور دنياشون ايجاد شده هيچکس نمیتونه بهشون حمله کنه يا بدون اجازه وارد دنياشون شه بجز يه نفر......
دراگون دورگه نيمه اژدها و فرشته تاريکی..... مردی که قدرت و خشونت خالص..... مردمش اونو ستايش می کنن و می پرستن.... اون هميشه ساکت و سرد وسط کوهستان زندگی می کرده درست مثل يه اژدها..... داستانای زيادی دربارش هست و افراد کمی از وجودش خبر دارن ...... چون همه فکر می کنن اون فقط يه داستان مردمش مثل خودش از نژادهای مختلف و اکثرا دورگه ان.... دنيايی سرد و برف ی که دقيقا تو کوه پايه بنا شده.....

شاه بیت داستان غزلیه که در یک خانواده ی پرجمعیت و سنتی زندگی میکنه. خانواده ای که پر از حس خوب و حس حمایتن. غزل روانشناسی خونده ولی مدت هاست تو زندگی با همسرش به مشکل خورده، مشکلی که قابل حله غزل هم سعی میکنه این موضوع رو بدون فهمیدن خانوادش رفع کنه و زندگی مشترکش آسیب نبینه. ولی همه ی این تلاش ها یکطرفست. از طرف دیگه غزل چندین بار همسایه ی روبروی خونشون رو میبینه که درحال کتک زدن همسرشه و دراین مورد براش سوتفاهمی پیش میاد. سوتفاهمی که نهایتا با طلاق غزل و آشنایی با برادر اون فرد مسیر زندگی غزل رو تغییر میده.

نیمه شب بود و هوای سرد زمستان و باد استخوان سوز نیمه شب طاقت فرسا بود و برای ونوس از کار افتادن ماشینش هم وضعیت و از اینی که بود بد تر کرده بود به اطراف نگاه کرد میترسید توی این ساعت از شب از ماشینش بیرون بره و اگه کاری انجام نمیداد هم این سرما تا صبح از پا درش میاورد بخصوص که موبایلش آنتن نمیداد تا از کسی کمک بخواد...

وسطِ وسطِ جهنمم! خودِ خودِ برزخم! آتیشم! شعله ام! مرگم! کجاست؟ کو ناجی؟ کو حامی؟ کو شفادهنده؟ اینا همش مزخرف خالصه! کسی خودِ مرگو از مرگ نجات نمیده! این قصه ی خاکستری منه!




داستان درباره عشق بین کارمند هتل و رئیس.. برخورد اتفاقی بین ساشا و نگار خط رابطه شان را تیره و پر رنگ میکند و باعث ایجاد یک عشق بی پایان می شود....روزای خوبی رو در کنار هم میگذرونن تا اینکه سر و کله زن سابق ساشا پیدا میشه و.....

