
دانلود رمان پادشاه زمستان pdf از میسنا_میم
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان پادشاه زمستان
من مسیحم… مسیح رادان …مردی که از همسرش خیانت دید و دیگه به هیچ زنی اعتماد نکرد…با اجبار پدرم دختر ریزه میزه ای رو به عقدم درآوردن و تا دلم خواست حرص خیانت زن قبلیمو سرش خالی کردم ولی اون بهم ثابت کرد که همه ی زنا خائن نیستن ولی من احمق کوتاه بیا نبودم و مدام اذیتش میکردم تا وقتی که یهو غیبش زد ..کل دنیا رو زیر و رو کردم تا پیداش کنم…همه جستجوم خلاصه شد تو پیدا شدن جنازه ی زن مورد علاقم و در آخر یه سنگ قبر وسط سینه ی قبرستون…باورم نمیشد که عاشقش شده بودم…با رفتنش دنیام تیره شد…چند سال بعد با دیدن زنی بچه به بغل خون در رگام یخ بست…خودش بود…رزای من…..!!
قسمتی از متن رمان پادشاه زمستان
بلاخره تموم شد. کل گلا رو خودم کاشتم و دور باغچه هم سنگ چینی کرده بودم. باغچه پر از گلای رز و محمدی شده بود با فاصله گذاشته بودم که بشه بینشون رفت هوا سرد شده بود مخصوصا اینجا که توی مسیر جنگله. راستش رو بخواین از جنگل میترسیدم اخه شنیدم توی این جنگل گرگ هم داره ولی بابام میگفت دروغه. ما اومده بودیم توی یه روستایی که خانش جهانگیر خان بود یکی از بزرگترین خانزاده ها کسی که هنوز کسی نتونسته بود رو دستش بیاد.
و كلى جلال و جبروت داشت و شنیدم پسرش توی تصادف فوت شد و نوه اش ولیعهدش شده. بابام میگفت که قبلا پدر بزرگم براشون کار میکرده ولی خودش از این روستا میره و انگار همین ولیعهد یکی از بزرگترین معمارهای ایران و خارج کشوره جوری که برو بیاش خیلیه فقط موندم چطور با این همه ثروت باز میاد اینجاحتی از بابامم پرسیدم که گفت الان کل کارای جهانگیر خان افتاده گردن نوه پسریش و اونم برای خودش کمتر از پدربزرگش نیست و کاراش رو مدیریت میکنه و زیر دستاش هستند.
هیچوقت از زندگیمون ناراحت نبودم درسته ما پولدار نبودیم و در حد خوراکمون داشتیم ولی با این وجود دلمون گرم بود و زندگیمون پراز حس امید بود و خداروشکر تا الان کم و کسری نداشتیم. کنارهم خوش و خوشبخت بودیم و هستیم دستام رو تکون دادم و رفتم پیش حوض پشت خونه شیراب رو باز کردم و دستام شستم وای اب خیلی سرد شده بود. من موندم توی این زمستون من چرا اومدم تو باغچه با وجود برف گل کاشتم. نگاهی به اطراف کردم کل جنگل رو لباس سفید پوشونده بود و زیبایی خاصی داشت.
من مسیحم... مسیح رادان ...مردی که از همسرش خیانت دید و دیگه به هیچ زنی اعتماد نکرد…با اجبار پدرم دختر ریزه میزه ای رو به عقدم درآوردن و تا دلم خواست حرص خیانت زن قبلیمو سرش خالی کردم ولی اون بهم ثابت کرد که همه ی زنا خائن نیستن ولی من احمق کوتاه بیا نبودم و مدام اذیتش میکردم تا وقتی که یهو غیبش زد ..کل دنیا رو زیر و رو کردم تا پیداش کنم …همه جستجوم خلاصه شد تو پیدا شدن جنازه ی زن موردعلاقم و در آخر یه سنگ قبر وسط سینه ی قبرستون…باورم نمیشد که عاشقش شده بودم…با رفتنش دنیام تیره شد…چند سال بعد با دیدن زنی بچه به بغل خون در رگام یخ بست…خودش بود…رزای من.....!!