






دانلود رمان دستان pdf از فرشته تات شهدوست
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان دستان
دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش می شود. چشم روی آبروی خود می بندد و جوان مردانه به پای عشق و احساسش می ایستد به ظاهر همه چیز با یک معامله شروع می شود. این در حالی است که جانای زخم خورده از تقدیر گمان می کند دستان دشمن اوست و محض انتقام آمده… اما دستان برای اینکه حامی این دختر باشد ناچار است آبرویش را گرو بگذارد.
قسمتی از متن رمان دستان
صدای ظریف و خوش آهنگ او به دل دَستان خوش نیامد. اخم هایش جمع تر شد. با بی تفاوتی به آن کارت طلایی نگاه می کرد؛ دکتر مونا محسنی… متخصص قلب و عروق. ناخودآگاه پوزخند زد. چقدر هم که به کارش می آمد. این دکتر کجا و آن بی وفای لعنتی کجا! ذهن بازیگوشش حول و حوش جانا می چرخید صدای مونا تکانش داد: داروهایی که واسه ت نوشتم رو حتماً تهیه کن باید روی ساعت استفاده کنی. مخصوصاً اسپری … همیشه همراهت باشه. دستان فقط سرش را تکان داد پیرمرد نوه اش را صدا زد دختر برای رفتن مردد بود. اگر دستان با شماره ای که روی کارت است تماس نگیرد دیگر چطور او را پیدا کند ؟ نفسش را بیرون داد و زیر لب گفت: مراقب خودت باش… خداحافظ.
دستان سرش را بالا گرفت نگاهی کوتاه به چشمان دختر انداخت و فکر کرد این را حتماً باید در جواب لطف او بگوید. بابت کمک ممنون… فرصت نشد جبران کنم، اما … خیر پیش. مونا با تبسمی کوتاه سر تکان داد و سمت ماشین عقب گرد کرد. کمی بعد، ۲۰۶ آلبالویی از مقابل جیپ او عبور کرد و دستان نفسش را با کلافگی بیرون داد. کارت را برداشت و بی حوصله داخل ماشین پرت کرد فقط وقتی عصبی میشد احساس خفگی میکرد، قلبش که مشکلی نداشت. می دانست مونا از دادن شماره چه نیتی دارد. روزهای سختی را پیش رو داشت حتی اگر او بهترین باشد، قلب هزارتکه دستان دیگر پذیرای هیچ دختری نیست. موبایلش را روشن کرد و نرمی انگشت شست را روی اسم تکین کشید.
این وقت از شب بعد از بازگشت از مرگ و تجربه ناخوشایند احیا، به تنها کسی که می توانست پناه ببرد رفیق دیرینه اش تکین بود. هوا کم کم رو به روشنایی می رفت که دَستان از دور متوجه موتور و راکبی شد که کلاه کاسکت داشت دستان که سردش شده بود کاپشن را تا چانه بالا کشید و دست هایش را تا ساعد درون جیب لباس فرو برد. تکین جلوی ماشین او ایستاد و از موتور پایین آمد کلاهش را روی زین گذاشت و برگشت. همان طور که میان موهایش پنجه می کشید و آنها را مرتب می کرد با تعجب از شیشه ی جلو به صورت دستان خیره شد. سرخی آسمان، مه و برف سنگینی که روی زمین نشسته بود هوا از فرط سرما استخوان می ترکاند. تکین در ماشین را که باز کرد و روی صندلی نشست همراه خودش سوز هم آورد…