
دانلود رمان نخ سرخ سرنوشت pdf از صبا عابدی(آنید)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان نخ سرخ سرنوشت
– دوسش داری! مردمک های ساواش آرام بالا آمد و به او نگاه کرد. بدون هیچ فکری هر حرفی که از دلش گذشت را به زبان آورد. – بعضیا رو دیدی، بی دلیل برات مهمن؟ حتی توی ذهنتم نمیتونی نسبت خاصی بهشون بدی. نمیتونی بگی مثل خواهرمه، دوستمه، عشقمه. نه! هیچ کدوم! فقط مثل کسیه که میخوای برای همیشه تو زندگیت بمونه. صورتش مانند کسی بود که کشتی اش در حال غرق شدن است؛ و او تنها ایستاده و به ماه خیره است. کسی که خسته بود از جنگیدن، بی نهایت خسته بود. – همه تو زندگی اشون دنبال معجزه ان. منم فقط داشتم تلاش میکردم اون معجزه رو تو زندگیم نگه دارم. نمیدونم اسم این کار چیه. دیوونگی؟ یا دوست داشتن! یاوری لبخندی زد و سر تکان داد. ساواش برای او آدمی خاص و متفاوت بود؛ پس بنابراین تعریفش از عشق برای او تعجب برانگیز نبود
قسمتی از متن رمان نخ سرخ سرنوشت
تا قطره ی آخر را خوردم و لیوان کوبیده شد روی میز. دستم از دور لیوان جدا نشد و همانطور خیره به بخار های روی شیشه اش ایستادم. حضورش را در نزدیک ترین فاصله به خودم حس کردم و نفس عمیقی کشیدم. صدای آرامش مثل حرکت آهسته جریان آب بود. ـ نمیخوام ازم دلخور بمونی، میخوام بعد این همه سال کنار من بودن درک کنی و بفهمی که حتی… حتی یک کلمه از حرفای اون موقعام درست نبود، تورو بیشتر از کاملیا دوست نداشته باشم کمترم ندارم. با حرف آخری که زد کمی مکث کردم و مردمک های لغزانم ثابت شدند. سیبک گلویم تکان خورد و دستانم دور لیوان فشرده تر شد.
ـ هیچکس من و مجبور به کاری نکرده. تنها چیزی که باعث شده چندین سال زندگیم رو به خطر بندازم مراقبت از امانت بهترین دوستم بود. سرم را پایین تر انداختم و باز هم سکوت کردم. نفس صدا داری کشید و دستش را گذاشت روی دستی که دور لیوان گره خورده بود. ـ نمیخوام مثل پدرت تو هم از دست بدم. پس حالم و درک کن و بدون چرا انقدر ترسیده بودم. آدم باید برای حفظ جون عزیزاش هرکاری که میتونه انجام بده. تن صدایش کمی اندوهگین تر شد، کمی زخم خورده تر ـ هنوز یادمه چطوری با حس نکردن مادرت گریه میکردی.
متوجه شده بودی، میفهمیدی که دیگه کسی نیست شبا بالا سرت لالایی بخونه. حس کرده بودی که دیگه پدری نیست انقدر قبل خواب نگاهت کنه تا کنار تختت خوابش ببره. گریه میکردی و منم پا به پات گریه میکردم؛ برای مادر پدری که جونشون برات در میرفت ، ولی عمرشون انقدری نکشید که بمونن و ببینن چقدر مرد شدی. هنوز یادمه پدرت چطوری با افتخار نگاهت میکرد و میگفت: ـ پسرم قراره نور چشم و افتخار خانوادش بشه. مادرت به قلب پاکت ایمان داشت و میگفت: ـ خوش به حال دختری که تو سرنوشت ساواشه. هر کسی لیاقت قلب روشن اون و نداره.