
دانلود رمان آهو و شکارچی pdf از معصومه رسولی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، تخيلي
خلاصه رمان آهو و شکارچی
گذشته خان روستا و رازی که پنهان کرد، بعد از بیست و هشت سال دامان پسر خان رو میگیرد شبی کالبدش گرگ میشود و پای دخترک روستایی را به بازی خطرناکی باز میکند…
قسمتی از متن رمان آهو و شکارچی
هنوز باورم نمیشد همچین چیزی تو حیاطمون دیدم. ای خدا من ظرفیت ندارم. امشب هم باید به عمارت خان برم. کمی بعد مامان با سینی وارد شد و اونو کنارم گذاشت تو سینی یه بشقاب پر عدس پلو ، سبزی و دوغ بود. – بیا دخترم بخور جون بگیری – مرسی مامان بعد از خوردن ناهار مامان مشغول کار های خونه شد و منم تو فکر نقشه ای برای رفتن به خونه خان. هرچند ماجرای حیاط رو هنوز تو ذهنم حلاجی میکردم اما الان وقت این نبود که بترسم با بفهمم اینجا چه خبره. ساعت ده شب بود مامان و بابا خواب بودن. منم آماده بودم به نقشم برسم.
پتو رو از روی خودم کنار زدم و از جا بلند شدم روسریم رو از روی صندلی چوبی برداشتم و روی سرم مرتب کردم. از پنجره اتاقم که روبه حیاط باز میشد و ارتفاع آنچنانی نداشت برای بیرون رفتن استفاده کردم. از توی حیاط به قرص ماه خیره شدم هرچند ابرها جلوش قد علم کرده بودن با این حال پر قدرت میتابید. از در حیاط بیرون زدم شاید فکر کنین خیلی احمقم ولی من عاشق ریسک کردم و حماقت هستم. کوچه باریک با خونه های کاهگلی و قدیمی، تاری ِک تاریک بود. از کنار دیوارها به راه افتادم صرفا برای اینکه دیده نشم و تو تاریکی باشم.
از دور خونه ارباب به چشم میخورد. در آهنی و بزرگش رعب آور و تداعی کننده فیلم های ترسناکی که هیچوقت جرئت دیدنشون رو نداشتم بود. هرچند الان تاریک بود وگرنه عمارت ارباب مثل این بود یه قسمت از بهش روی زمین سقوط کرده. از اونطرف در، منظره باغ مشخص بود و در کنارش کاخ باشکوه خان. واقعا شب ها جای ترسناکیه، هر کسی جای آذرخش بود حتما اینجا هیولا میشد. تصور یه هیولای ترسناک وسط حیاطی که از سمت در ورودی تا عمارت سنگ فرش شده بود و درختای سر به فک کشیده ترس به همراه داشت. از زیر در آهنی خودمو داخل عمارت کشیدم. ایستادم و خاک لباس هام رو زدودم..