
دانلود رمان نورا pdf از هانیه محمدیاری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان نورا
سیاوش بزرگمهر مرد مورد اعتماد همه.مردی که بچه های یتیم برادر مرحومش و زیر بال و پرش گرفته. مردی که جوونی نکرده و از خیلی سالا پیش دل به چشمای نورا داده که براش دور و دست نیافتنیه. حالا نورا هم عاشقش شده و وارد رابطه شدن.اما زندگی سیاوش رازهایی داره که دست و پاشو بستن… نورایی که چشم پسر برادرش آراز و هم گرفته. آرازی که اصلا مورد اعتماد نیست و می خواد هر طور شده نورا رو به دست بیاره…
قسمتی از متن رمان نورا
به قول مامان فاطمه قربون قد و بالات….واسه عروسيت جبران کنم. انقدر واست قر می دم ومی رقصم که کمر منم رگ به رگ شه. نيما خنديد و دوباره نگاهی به فروشگاه بزرگ و مجلل کناری انداخت. _ولی خدايی نمی دونی چقدر معروفه. نورا با ريموت کرکره را پايين کشيد و گفت: _تو از کجا می شناسيش؟ اهل فرش واينجور چيزا که نبودی هيچ وقت. نيما وسايل را از او گرفت و به سوی ماشينش که جلوی مغازه پارک کرده بود رفت. دويست و شش سفيدی که هديه ی بهادر برای قبولی در دانشگاه بود. در حالی که وسايل را داخل صندوقش جا می داد جواب نورا که کنارش ايستاده بود را داد.
_اين بابا تو صادرات خيلی چيزا هست….يکيش فرشه…پارسال به عنوان کارآفرين نمونه آورده بودنش دانشگاه ما برای سخنرانی. يه تاجر معروف و پولداره که دستش تو کار خير هم هست. نورا با تعجب نگاهی به فروشگاه فرش بزرگمهر انداخت و گفت: _اوه…پس ما با کی همسايه شديم صدقه سری فاميل پولدار بابامون. _بااين پاهای کثيف وارد خونه شدی نشديا. مامان فاطمه جلوی در يک لنگه پا نگاهشان داشته بود و اجازه نمی داد وارد خانه شوند. نورا بی حوصله نوچی کرد و خسته و کلافه از دست وسواس او گفت: _پس چه گلی به سرمون بگيريم حالا؟ می خوای شب و تو راه پله بخوابيم؟
نيما اشاره کرد که چيزی نگويد و از ميان در نيمه باز خانه سر داخل برد و گفت: _مامان جان اجازه بده ما بياييم داخل يه راست ميريم حموم. فاطمه که تند تند بر روی فرش روزنامه پهن می کرد، عصبی داد زد. _دستات و به در نزن نيما.حالا فردا بايد کلی بسابمش کثيف کردی…نورا نبينم نشستی رو پله ها. نورا با حرص کيفش را بر دوشش انداخت و گفت: _من خسته ام و حوصله ی اين وسواس مسخره تو ندارم. می رم خونه ی روشنک اينا. همان لحظه در باز شد و فاطمه در حالی که در دستانش دستکش بود،دو جفت دمپايی روی روزنامه هايی که روی پا دری جلوی در بود انداخت.