
دانلود رمان آندرومدا pdf از صبا عابدی(آنید)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان آندرومدا
آذر قصه تنهاست اما قویه…نمیشینه و میجنگه ولی قلب مهربونش اجازه خراش نمیده ، قلبش فقط پرستار دلایِ مهربونه! یه روز از بین همه مریضای قلب آذر ، مریضی میاد که به مریضِ دائمی اون تبدیل میشه… مریضی که با نفرت از آذر شروع میکنه اما دیگه بدون اون نمیتونه ، رگِ سرش محتاج چشمای پرستار دلش میشه؛ اونقدری که دنیا بین عشق آتشین پرستار دل و مریضِ نگاهش متوقف میشه…
قسمتی از متن رمان آندرومدا
آراز عصبی تر شد که تکونش داد : به تو ربطی نداره…برو خداروشکر کن الان کنارم وایساده و نمیخوام کتک خوردنتو ببینه…وگرنه الان گوشه بیمارستان منتظر جوش خوردن اون یکی پهلوت بودی! با ضرب پرتش کرد سمت دیوار…برگشت سمتم و به چشمای نگرانم خیره شد…سوییچ داد بهم و گفت : بشین تو ماشین! – من نمیرم! + گفتم بشین تو ماشین! داشت گریه ام میومد…خدایا چه گرفتاری شدم من…همین فردا میرم بلیط میگیرم واسه یزد…گوربابای داداشامو قراردادمو خونمو اینارو باهم…اصلا میرم یه قبرستون دیگه…میرم شمال ، جنوب ، مشهد…فقط چند روزی دور بمون…
وسط این همه استرس به معنای واقعی مردم! با عجز گفتم : توروخدا بیا بریم…کاریش نداشته باش! نفس عصبی کشید : کاریش ندارم…برو بشین تو ماشین الان میام! – جون آذر نزنیشا…خواهش میکنم! چشم غره ای بهم رفت و بلندتر گفت : آذر…چند بار تکرار کنم؟! نگاه نگرانمو به سیاوش دوختم که اونم کلافه جلوی در بیمارستان وایساده بود و شلوارش خاکی شده بود…خداروشکر اینبار از خیر کتک زدنش گذشته بود انگار؛ آروم به سمت بنزش که اون سمت خیابون پارکش کرده بود حرکت کردم…دزدگیر و زدم و نشستم تو ماشین نرمش…
بدبختی این بود که از تو ماشین به جایی که وایساده بودن دید نداشت و نمیتونستم ببینم دارن چیکار میکنن! فقط موهای آراز از پشت ماشین مشخص بود…ده دقیقه گذشت…انقدر دستامو از شدت استرس توهم چلونده بودم که حد نداشت…بالاخره بعد از اون همه وقت عروس خانم تشریف فرما شدن! چشماش قرمز شده بود و رگای گردن و دستش زده بود بیرون…نگاهی بهم انداخت و با پوزخند گفت : نگرانشی؟! نترس نکشتمش…هنوز وقت واسه کشتنش دارم! نگاهمو برگردوندم سمت شیشه و چیزی نگفتم بهش…اه اه…مرده شور منو ببرن با این کار کردنم و مریض داری و پرستار بودن و زندگیم!