
دانلود رمان مه ربا pdf از مهری هاشمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان مه ربا
هونام بخشایش یه آقازادهی یاغیه، کسی که از سیاست و قدرت فراریه اما تو رأسشه. پدرش یکی از مردان قدرتمند کشوره و تنها پسرش باید کمک حالش باشه اما هونام از پدرش و هر چیزی که بهش ربط پیدا میکنه گریزونه، چون اون رو مقصر مرگ یکی از عزیزانش میدونه. از خونهی پدریش بیرون زده و یه شرکت همراه پسر عموش و بهترین دوستش راه انداخته و اونجا داره توی خفا یه زندگی آروم رو میگذرونه، البته اگه پدرش و دخالتها و خرابکاریهاش واسه برگردوندن پسرش اجازه بده. با پر رنگ شدن خرابکاری های دختر شیطون داستان توی شرکت توجه هونام بهش جلب میشه و اینجا آغاز کلکلهاییه که مرد ساکت و آروممون رو به یه پسر خشن تبدیل میکنه.
قسمتی از متن رمان مه ربا
اينجا كجا بود كه با هر قدم سينه ام تير ميكشيد و خون توي مغزم به جوشش ميوفتاد؟ چشمهام رو درشت كردم، سعي كردم زوم بشم، يه هاله ميديدم، مخدوش و سياه سفيد، قامت بلند يه مرد اونجا بود. پاهاي سنگينم رو تكون دادم تا بهش برسم اما هر چي بيشتر قدم برميداشتم همون قدر ازم دور ميشد. پهلوم تير كشيد و تا مغز استخونم رو سوزوند، ايستادم و نفس نفس زدم، انگار چند روز بود داشتم پشت هم ميدوئيدم، صداي شر شر آب توي سرم اكو ميشد، چرا اين صدا اينقدر بلند بود؟
سرم رو پايين انداختم و دستم رو روي قسمت دردناك پهلوم گذاشتم. چاقو تا دسته توي پهلوم بود و خون با فشار ازش بيرون زد و من وحشت زده به رد خون روي كاشي هاي سفيد نگاه كردم اما مسير اون باريكه ي سرخ رنگ از تن من نبود. باز به مرد نگاه كردم، روي سرش يه چيزي شبيه كلاه بود، كلاهي كه صورتش رو هم پوشونده و فقط چشمهاش بيرون بود. بدنش رو تكون ميداد، يه تكون ريتميك عقب جلو. يه دستش روي كمرش و ازش خون ميچكيد، دور مچ دست چپش يه ساعت بزرگ نقره اي رنگي كه با خون رنگين شده بسته شده بود.
نگاهم رو از لابه لاي اون حجم از بخار به سرتا پاي مرد چرخ دادم و چشمهام درشت شد، چيكار داشت ميكرد؟ چرا لباس تنش نبود؟ بخار زياد بود و با همه ي تلاشم اون پايين رو نميديدم، صداي كوبيدن تنش اينقدر بلند بود كه هر دو دستم رو روي گوشم گذاشتم، داشت كرم ميكرد. همه ي تنم درد بود، وحشت داشتم از چيزي كه داشتم سعي ميكردم ببينم. وحشت زده چشمهام رو پايين كشيدم، ديدمش هموني رو كه تنش توي محاصره ي اون مرد بود، با ديدن صورت پر از خونش و چشم هايي كه بدون پلك زدن به من خيره بود نفسم گرفت، دستم رو روي گلوم گذاشتم و فرياد كشيدم: هماااااا…