
دانلود رمان معانقه pdf از مهری هاشمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان معانقه
یک تصمیم سرنوشت ساز. یک زندانی مرموز و رازی که همه چیز را نابود خواهد کرد. شیرین برای فرار از گذشته اش، تنها یک راه دارد؛ همکاری با مردی خشن و غیرتی از پایین ترین نقطه شهر. اما وقتی او را به جمع اشرافی خود معرفی می کند، زنجیره ای از حوادث به راه می افتد که پرده از اسرار شوکه کننده ای بر می دارد. آیا عشق آن ها از این طوفان سهمگین جان سالم به در خواهد برد؟
قسمتی از متن رمان معانقه
من…آدم بی ملاحضه ای نيستم… اما فردا صبح بايد شركت باشي وقت نمي شد… آخ… مكث كرد و من با اخم جلو رفتم، چشمهاش بسته بود و حالا واضح حس می كردم كه سرگيجه داره كه تنش تكونهاي ريز می خوره. هي بچه چته به من نگاه كن؟ گلوش رو صاف كرد، تكونی به سرش داد و چشم های بي حالش رو به من دوخت. هيچيم نيست بايد در مورد فردا حرف بزنی…ديگه نتونست جملهش رو تموم كنه، زانوهاش خالي كرد و قبل از اينكه كف اون آب خوري پر از لجن فرود بياد هر دو دستم رو دورش حلقه كردم و تنش رو بالا كشيدم. دستهاش رو رو ي بازوهام چنگ كرد و من خيره به صورت رنگ پريدهاي كه تو فاصله ي كمي ازم بود توپيدم: مردني هستی بيخود پا شدی هلك و تلك اين همه راه اومدي آشغال كله.
تو همون حال نزارش هم دهنش بسته نبود، مشت بی جونش رو به بازوم كوبيد و ناله كرد: خودت مردني هستي… آشغال كله يعني چی؟ تو كله ی خودت آشغاله. دست خودم نبود كنج لبم بالا رفت، زبونش زيادي دراز بود. چته الان؟! سرپاشو ببينم بچه خوش ندارم اينقدر نزديكي بهم. ناي بلند كردن چشمهاش و نداشت و به زور گفت: قندم افتاده يه چيز شيرين بده بهم. چپ نگاهش كردم و زير لب غريدم: فيلم زياد می بينی بچه؟ اينجوري عشوه خری تير شدی تو چشام، فقط بگم بهت شام با آبگوشت پياز زدم تپل، پس از شيريني خبري نيست، بو گند پياز دوست داری؟ چشم های بي حالش رو ناباور بهم دوخت و سعي كرد تن بی جونش رو ازم جدا كنه.
ولم كل بی شعور… اين چرتو پرتا چيه می گی؟ ميگم قندم افتاده يه نوشابه ای چيزی بهم بده الان ميميرم. واقعاً فكر مي كردم اينا همش بازيه تا خودش رو بندازه بهم و برسه به چيزي كه گفتم ولي انگار واقعاً حالش بد بود. نگاهي به كف انداختم و بی خيال گفتم: ولت كنم غرق می شی تو كثافت، از اينجا بيرونم نميتونم ببرمت اينجا پره نسناسه. بي حال تر وا رفت كه محكم بالا كشيدمش و كلافه توپيدم: بده من اون دسته خرتو زنگ بزنم بيارن اينجا. تو… تو جيب جينم ابروهام رو بالا انداختم و شاكي گفتم: الان يعني بايد دست بكنم تو ناكجا آبادت واسه يه گوشي؟ خدا… لعنتت كنه…نگاه از صورت زرد نذارش گرفتم، با يه دست تن بي وزنش رو بالا كشيدم و دست ديگه رو واسه پيدا كردن گوشی روي تنش كشيدم و غريدم: كدوم جيبه بی صاحابته؟ ای بابا