
دانلود رمان مرسده pdf از داوود بختیاری دانشور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجباری
خلاصه رمان مرسده
دختری به نام مرسده که با پدرش زندگی میکنه و خانواده مادری نداره و بنا به دلایلی باید با پسر عموش باشه…خودش این رو دوست نداره چون متوجه نگاه های اون به خودش شده اما چون بچه است و چیزی نمیدونه فقط یه حس بد داره حسی مثل تنفر! تا اینکه …
قسمتی از متن رمان مرسده
چشامو که باز کردم اول دیدم تار بود، ولی بعده چند ثانیه تونستم کمی به محض شفاف شدن چشمام و ديدم، تمام اتفاق ها رو یادم اومد. با جیغ گفتم: واي خدا..واااای باااا بااااام که یه پرستار با سرعت داخل شدو با اخم گفت: چخبرته خانوم؟؟؟ اروم باش و دستي به كمر زد. گفتم: تو رو خدا بااابام ،حالش چطوره؟؟؟ پرستار تا اومد حرفی بزنه آرمین با لباس سرتاسر سیاه وارد شد با دیدن آرمین به معنای واقعی مردم…
با عجزو ناله گفتم: آرمین بابام، بابام کو؟ ارمین سرشو انداخت پایینو گفت: متاسفم همین؟؟؟محلافه ي تخت رو توي مشتم فشردم..ینی آخرش شد يك متاسفم از پسر عموم؟؟بابام کو؟بدبخت شدم..با صدای بلند شروع کردم به جیغ و ناله: بابای جوونم کجاایی؟؟؟ محكم به سر و صورتم مي كوبيدم..اما يهو ساكت شدم و گفتم: ارمين بابام چیشد ؟؟؟ ارمین پوزخندي روي لبش نشست:..٨ روزه بیهوشی خانوم! خاکش کردم و هفتشم دادم..
ینی تا چهلم باید صبر میکردم؟ كي مي تونستم ببينمش؟ اي خدا كاش ميشد حداقل روش رو ببينم..اشكام دوباره جاري شدن..اين چه سرنوشتيه؟ آرمین میخام برم پیش بابام همون طور که از در بيرون مي رفت گفت: ميرم ترخیصت کنم اماده شو…سریع پرستار سرم رو از دستم در آوردو رفت بیرون منم حاضر شدم. تو ماشین نشسته بودم، تازه از سر خاک بابا اومدم، امروز چهلمش بود. تونسته بودم با نبودنش كنار بيام..بچه لجوجي نبودم و ميريختم تو خودم! آرمین به محض اينكه وارد ماشين شد با اخم گفت: از این به بعد خونه ی من میمونی.