
دانلود رمان عاشقم باش لطفا pdf از فاطمه زهرا شهابی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، درام
خلاصه رمان عاشقم باش لطفا
پناه… میدانی، ما همیشه در این وادی، دو مسیر جدا پیمودیم. تو در سینه ات، عشق را میشناختی و از راز دوست داشتن آگاه بودی. پدر و مادرت ده سال در بی فرزندی سوختند و تو نمیخواستی این آتش را دوباره تجربه کنی. اکنون میفهمم… اما مرا نیز ببین! میدانم زود بود… زودتر از آنکه بذر پدری در من بروید. آن هم فرزندی از تو! همه گمان می کردند تو خواهر منی و تو خود خواستی که پرده دار رازمان باشم. پس چگونه فریاد میزدم؟! که خواهرم از من… از این خاکسترِ بیفروغ…گلی شکفته است؟!
قسمتی از متن رمان عاشقم باش لطفا
قدم هایش را این بار به سمت مخالف برداشت و آن محیط را ترک کرد. من هم افکارم را پس زدم و در اتاق را باز کردم… سخت و سنگین چمدان هایم را داخل بردم و در را پشت سر بستم تا در آن مکان تنها شوم. در اولین نگاه هم در قلبم نشست!! دقیق به اطرافم زل زدم… تمامِ وسایل اتاق تمِ مشکی و سفید داشت؛ مشخصا این مکان، قبال اتاق مهمان بوده است. تخت دو نفره مشکی سفید در گوشه ای از اتاق قرار داشت…نرم و راحت به چشمانم آمد. همچنین در کنارش میزی مخصوص آرایش خودش را به خوبی نشان میداد و کمد لباس هایم نیز زیبا جلوه میکرد. به آن سمت تخت نگاهی انداختم…
یک میز کوچک را در کنارش جای داده بودند ؛ برای گذاشتن تلفن همراه و از این قبیل وسایل مناسب به نظر میآمد. یک رایانه هم در طرفی دیگر، چشمانم را مجذوب خودش کرد! مسلما برای امور مربوط به دانشگاه به آن نیاز خواهم داشت. یک میز گرد و چوبی به همراه دو صندلی کوچک در قسمت میانی اتاق قرار داشت؛ از بامزه بودنش، سر ذوق آمدم. در آخر، چشمانم بر روی یک در سفید رنگ ثابت شدند… به سمتش رفتم و بازش کردم؛ این اتاق به سرویس جداگانه مجهز بود و گویی بعد از فهمیدنش، سنگینی باری از روی دوشم برداشته شد! لبخند کوچکی زدم و مشغول تماشا کردن اتاق جدیدم شدم…
از ته قلبم امیدوارم روزهای بهتری را برایم به ارمغان بیاورد. به اماکن شلوغ و شلخته عادت نداشتم. شال و مانتو را از تنم بیرون کشیدم و با یک تیشرت و شلوار مشکی رنگ، مشغول تمیز کردن اتاقم شدم… دستمال سرم را از داخل کیف برداشتم و موهایم را به خوبی در آن جای دادم. در سرویس تمامِ وسایل مورد نیاز برای تمیزکاری وجود داشت؛ آنها را آماده کردم و بعد از روشن کردن کولر، کارم را به طور جدی شروع کردم… چیدمانش زیبا بود، دوستش داشتم! دلم نیامد تغییری در آن ایجاد کنم. فقط مشغول مرتب کردن و جای گذاری وسایل شخصی خودم شدم. سرم همان طور گرمِ کار بود… که چند ضربه به در اتاق زده شد و مرا به خودم آورد.