
دانلود رمان از لیلیث به آقای ابلیس pdf از مهسا حسینی (مهرسا)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، درام، آسیب اجتماعی
خلاصه رمان از لیلیث به آقای ابلیس
افرا عادت کرده که یه آدم نامرئی باشه! سالهاست که کسی صداش رو نمیشنوه و کاراش رو نمیبینه اما درست در بد ترین شرایطِ ممکن، مردی که کابوسِ روز و شباشه بالاخره اونو میبینه! دیدنی که پر از دردسره و افرا آرزو میکنه که کاش میشد باز هم نامرئی بشه…
قسمتی از متن رمان از لیلیث به آقای ابلیس
ستوده دستش را سمتِ گلناز که کنارش بود دراز کرد و باعث شد از فکر و خیال بیرون بیایم. بطری آبی که به دمای محیط رسیده بود را بلافاصله سمتِ گلناز گرفتم. ثانیه ای بعد بطری به دهان ستوده چسبیده بود و یک نفس محتویاتش را سر میکشید. شاید قبلا این میزان آب خوردن و رفتارها برایم عجیب بود مثلا نمیدانستم چرا حتما موقع استقبال از او باید بطری آب دستم باشد یا چرا آب حتما باید به دمای محیط رسیده باشد نه اینکه الان دلیل این چراها را بدانم هنوز هم نمیدانستم اما سوال هم نمیپرسیدم تا وقتی ستوده را آرام نگه دارد به من ربطی نداشت که به چه چیزی عادت دارد.
برایم مهم نبود که چقدر آب میخورد یا چه فشاری به کلیه هایش میآورد قطعا این مشکل خودش کلیه هایش و گنجایش مثانه اش بود. بالاخره به اتاقش رسیدیم، مراسم صبحگاه خیال داشت به پایان برسد و این تازه شروع شکنجه بود دقیقا تا ساعت 7 عصر این شکنجه ادامه داشت تا وقتی که ستوده در شرکت بود. شایگان در شیشه ای اتاق را برایش باز کرد و قبل از اینکه قدم به اتاقش بگذارد صدایش را بار دیگر شنیدم. فردا صبح پرواز دارم به دبی. تو این یک هفته ای که نیستم مسئول اینجا تویی احدی…
گلناز بارِ دیگر چشم گفت و ستوده رضایت داد بدون اینکه نیم نگاهی سمت من بیندازد قدم به اتاقش بگذارد. گاهی احساس میکردم چشمهایش هم جز گلناز و شایگان کسی را نمیبیند. این را درست همان روزهای اول حضورم در شرکت فهمیدم. در اتاق توی صورتم بسته شد و تازه توانستم نفس راحتی بکشم بالاخره اولین مرحله تمام شده بود. او را دیدم که سمت میزش رفت و پشتِ صندلی ریاستش جا گرفت. شایگان هم روی مبلی مقابلش نشست. خوبی اتاق شیشه ای این که به راحتی میتوانستم او را ببینم و از آمد و رفت هایش با خبر باشم اما بدی اش هم این بود که او هم می توانست من را ببیند این یعنی زیر آبی رفتن وقتِ کار ممنوع فقط کار و کار چیزی که ستوده برایمان تدارک دیده بود.