
دانلود رمان در جستجوی مادر سرو و سامان pdf از حانیا بصیری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، رئال، آسیب اجتماعی
خلاصه رمان در جستجوی مادر سرو و سامان
صبح جمعه ای که ساعت هشت صبح از خواب بیدارت کنند و به زور به نانوایی بفرستنت از صبح شنبه ساعت هفت هم بدتر است، یک چیز تو مایه های غروب سیزده فروردینی است که فردایش زنگ اول کلاس ریاضی داری. عصبانی به آقا جان که چُپق به دست کنار بخاری چرت میزد نگاه کردم و با چشمان پف کرده و دست افلیج شده ام در را باز کردم و بیرون رفتم، متاسفانه روز گذشته موقع فرار از دست کلثوم شلنگی پایم به کاسه آش رها شده در صحنه جرم گیر کرد و افتادم زمین و کلثوم با شلنگ حسابی از خجالتم در آمد…
قسمتی از متن رمان در جستجوی مادر سرو و سامان
دوباره چهار انگشتم را داخل حلوا زدم و توی دهانم فرو بردم و در همان حالت به او گوشزد کردم که تعداد غذا برای نهار را بخاطر نبود بودجه کافی کم سفارش داده ایم به محض اینکه برای پذیرایی صدا زدند به سمت رستوران بدوَد وگرنه فامیل ما کمی از حد نرمال گرسنه تر هستند و ممکن است زیر دست و پا له شود ، در واقع کسی سیر میشود که گرگ تر باشد و بعد با لبخند موزیانه ای یک عدد نوشابه مشکی از جیب کتم در آوردم و گفتم: نوشابه براتون برداشتم شما فقط مراقب باش چلو مرغ بهت برسه، راستی اون خانم که اونجاست زن عمو کیومرثه، زن عمو کیومرث زیر شالش چماق قایم کرده نزدیکت شد فرار کن سر غذا با کسی شوخی نداره.
بعد درحالی که در نوشابه ام را باز میکردم به سمت رستوران دویدم و داد زدم: مراسم تموم شد بفرمائید برای پذیرایی، حمله. کل فامیل برای رسیدن به رستوران از هم پیشی می گرفتن البته میان مسیر مصدومینی هم داشتیم، ولی خوب بالاخره دایی جمشید با سه دقیقه و یازده ثانیه رکورد دار این قسمت شد، بعد هجوم مهمانان طولی نکشید که همه غذاها تمام شد، البته بگذارید دهانم را ببندم و نگویم که مادرم غذای من و خسرو را گرفت و به عشرت خانم زن آقای احمدی صاحب خانه مان داد ، توجیه اش این بود که انشالله نمک گیر شوند و اسباب اثاثیه مان را توی خیابان نریزند. به خانم پرستار که وارد رستوران شد نگاه کردم و بدو به سمتش رفتم متاسفانه غذایی نبود که مهمانش کنم
با دیدنم خجالت زده گفت: ببخشید آقای… ذوق زده داد زدم: عزیزم…با اخم گفت: یعنی چی اقا…سریع گفتم: نه عزیزم ، اسمم عزیزه… لبخند زد و گفت: آها،ببخشید آقا عزیز من باید یه چیزی بهتون بگم میدونم توی این شرایط مناسب نیست ولی… شصتم خبر دار شد، پس اول او می خواست علاقه اش را به من ابراز کند، نگذاشتم زودتر از من حرف بزند و با لبخند به او خیره شدم و از لای کتم یک عدد دوغ در آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم: بفرمایید، با من ازدواج میکنید؟ متعجب به من نگاه کرد و گفت: خیر آقا. موهایم را حالت دادم و گفتم: دروغ نگید دیگه، این همه راه اومدید سر مزار بابا قشنگ معلومه اسیر من شدید اعتراف کنید خودتونو راحت کنید.