
دانلود رمان باقلوای پر ماجرا pdf از محیا داودی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان باقلوای پر ماجرا
جعبه های شیرینی و سفت تر از قبل تو دستم گرفتم و وقتی دیدم در بازه وارد شدم. لامصب خونه نبود، کاخ بود! با هر قدم بیشتر از قبل شگفت زده میشدم که همزمان با رسیدن به انتهای حیاط ایستادم. رو به روم یه در باز وجود داشت و کمی اونطرف تر یه عالمه پله که منتهی میشد به بالا ومن عمرا جون نداشتم با این جعبه ها از اون پله ها برم بالا، شالم و کمی رو سرم کشیدم تا نیفته و صدام و تو گلوم صاف کردم و گفتم: سفارشاتون و آوردم، لطفا تشریف میارید دم در؟
قسمتی از متن رمان باقلوای پر ماجرا
حتی اگه قبولش هم کنم تا عقد و عروسی سر بگیره یکی دو سالی طول میکشه و من تو این مدت همچنان ور دلتم و محکوم به تحملت. حرف هامون میتونست ادامه پیدا کنه اما با باز شدن در ورودی و به گوش رسیدن صدای حال و احوالپرسی ها دیگه نمیتونستیم اینجا بمونیم که از اتاق بیرون زدیم. سهیل و پدر و مادرش وارد خونه شده بودن که بهشون سلام دادم، مادر و پدرش حسابی تحویلم گرفتن و حالا نوبت به سهیل رسیده بود، سهیلی که تو پیراهن سفید و شلوار طوسی پارچه ای مثل همیشه خوشتیپ بود.
نگاهش و تو صورتم چرخوند و بعد سبد گل بزرگی که تو دستش بود و به سمتم گرفت. هر چند خودت از همه گل های دنیا زیباتری اما ناقابله…با لبخند سبد و از دستش گرفتم و قبل از اینکه بهم مهلت تشکر بده کمی سرش و جلو آورد و حالا که خانواده ها با هم مشغول بودن گفت:با این لباس ها خیلی خوشگل شدی مارال. لبخندم عمیق تر شد و این بار جواب دادم توهم خیلی خوشتیپی مثل همیشه…ریز ریز خندید و با شنیدن صدای بابا خنده هاش و جمع وجور کرد
شما چرا هنوز ایستادید؟ بفرمایید آقا سهیل بیاید اینجا…
و به جای خالی مبل اشاره کرد که سهیل جلوتر از من راه افتاد و بین پدر و مادرش نشست و من هم بعد از گذاشتن گل روی میز غذاخوری به جمع اضافه شدم و روی تنها مبل خالی که به مبل تک نفره بود نشستم و بابا که روی مبل کناریم نشسته بود گفت: راحت باشید! خیلی هم خوش اومدید…جو مجلس حسابی گرم بود که مامان سهیل بعد از چند دقیقه گفت مارال دخترم برامون چایی میاری؟