
دانلود رمان گرداب pdf از سهیلا ترابی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان گرداب
سایه داستان عشق یک دختر ۲۲ ساله به حامد مرد ۴۰ ساله ای رو روایت میکنه، سایه عاشق و دلباخته ی دوست پدرشه ... برای رهایی از این عشق با نوید دوست میشه، دست روزگار نوید و حامد رو مقابل هم قرار میده…سایه طی یک اتفاقی مجبور به اعتراف عشقش میشه، اما حامد رو از دست میده، خبر ها به گوش پدرش میرسه، سایه در اثر یک تصادف به کمای یک ماهه میره…و داستان از این جا به بعد هیجانی تر میشه
قسمتی از متن رمان گرداب
سایه لطفا از این سختترش نکن کسی که ضربه می خوره تویی…کسی که آسیب میبینه بازم تویی، برای چی خودتو کوچیک می کنی؟! تو جوونی خیلی بهتر از من ممکنه وارد زندگیت بشه، پس این رفتاراتو بزار کنار سایه نالید من کسی رو نمی خوام. حامد پوفی کرد، سایه اشک هایش را پاک کرد، سعی کرد از ماشین پیاده شود، اما ناتوان بود حامد دستی برای کمک به سویش دراز کرد، سایه به دست حامد نگاه کرد گرفتنش آرزویش بود اما نه اینگونه، پوزخندی روی لب، نشاند دستش را نادیده گرفت تلاشش را کرد بدون کمک او پیاده شود…
حامد ساک را کنار در خانه ی آسیه خانم گذاشت، برای کمک برگشت سایه او را پس زد؟ لنگان لنگان به طرف در رفت صدای حامد را شنید. می دونم برات سخته اما این کارم به نفع خودته الان متوجه نیستی…چانه اش از بغض لرزید، به طرفش برنگشت، تحمل دیدن آخرین نگاهش را نداشت، دوباره صدایش آمد. مراقب خودت باش، امیدوارم منو بخاطر اتفاقاتی که برات افتاده ببخشید! سکوت سایه برایش عذاب آور بود ناخواسته برای هر آنچه اتفاق افتاده بود، مقصر بود، دلیل کش دادن حرف هایش را نمی دانست…
اما یک بخشش شاید یک کلمه ی امیدوار کننده از طرف سایه حالش را دگرگون میکرد، یا شاید از عذاب وجدانی که دچارش بود کمی رهایی یافت، با درد ادامه می داد خدا حافظ… سایه تاب و توانش را از دست داد اولین قطره ی اشکش ریخته شد صدای بسته شدن در ماشین را شنید تحمل کرد، اما با شنیدن صدای جیغ لاستیک ماشین سر بر گرداند، حامد بدون توجه به او با دنده عقب از کوچه خارج شد قبلش در حال مچاله شدن ،بود برگشت زنگ در را فشرد، چند لحظه بعد ، صدای تیک باز شدن در را شنید، چشمه ی اشکش خشک شد با دست سالمش ساک سنگین را به سختی برداشت. درد پایش جانش را به لب رسانده بود هر طور بود خود را به داخل خانه رساند…