
دانلود رمان استیصال pdf از نسترن اکبریان
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان اولین مرگ
همه چیز بوی خون به خود گرفته بود. عطر گندیده ی قتل پس از سال ها در مشام حوا بیدار شده و انگشت اتهام، سایه ی عشق را خط میزد. همه چیز برایش گنگ بود، او دیوانه نبود؛ مطمئن بود حقیقت را تنها خود میداند و بر او انگ دیوانگی چسبانده اند. میخواستند او را مجنون جلوه دهند تا از گناه خود بکاهند، اما چه کسی می دانست. واقعیت چیست؟
قسمتی از متن رمان اولین مرگ
صدایم هر لحظه بیش از قبل تحلیل می رفت و کم جانی اش به رخ می آمد. اولین قطره اشک بی صدا روی دستم فرو ریخت. دستانم می لرزید. نفسم تنگ شده بود؛ انگار اکسیژنی در آن خانه لعنتی نبود! آن بغض سمج انگار به هدفش رسید. دستانم بالا آمد و به سینه ام چنگ انداخت. گلویم را می فشردم تا نفسی را برای ادامه ی حیات ببلعد. همه چیز را هاله ای گنگ در خود کشیده بود. چرا صداها خفه در سکوت بود؟ چرا چهره ها درهم فرو رفته بودند؟ چرا احساس میکردم زمین لرزه ای چند هزار ریشتری به جانم دست برد زده بود؟ سردم بود؛ قلبم از سرما می لرزید و از دندانهایش خون می چکید!
چه از جان بی ارزشم میخواستند که مدام نامم را به لب می آوردند؟ ! حوا مامان… حوا؟ حوا دخترم…. این رو بخور مامانم…دهنت رو باز کن …صدای فریادهایشان آزارم میداد میخواستم بگویم ساکت شوید! لحظه ای رهایم کنید تا این جان تمام شده به سر آید! چیزی در دهانم فرو رفت و هق هق هایم موجب شد فرو رود! تلخی آن قرص ها را هنوز به خاطر داشتم! همان هایی که آن پرستار با بی رحمی در دهانم می فشرد تا دیوانگی ام را اثبات کند! تلخ بود تلخی خیانت برادرم؛ همخونم تلخ تر از….
زهر بود ثروت به قدری ارزش داشت که جان آدم های بیگناه را به سادگی در مشتش بگیرد و عذابشان عین خیالش نباشد؟ برای کدام نعمت الهی خانواده ای که در آغوشش قد کشیده بود را ویران کرد؟ مگر انسان نبود؟ مگر عاطفه درون آن قلب پوشالی اش نمی زیست؟ چندی بعد آن تلخی در بزاق دهانم حل شد و موجب شد. آن لرزش های هیستریک اندکی تسلی گیریند! اشک بی مهابا چشمانم را طغیانی کرده بود می خواست دلتنگی هایم را در خود غرق کند میخواست خاطرات آن دو سالی را که امیر می گفت، بشورد و پاک کند؛ اما مگر میشد ده سال از عمرم…