
دانلود رمان پروانه میشویم pdf از رزانا شهریاری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان پروانه میشویم
آرامشِ روزمرهٔ روشنا و خواهرش با یک دعوت ساده به هم خورد. ماهان مثل تندبادی بود که وارد زندگیِ او شد—با عقایدی که مثل شب و روز با او تفاوت داشت. اما تقدیر، این تفاوتها را نادیده گرفت. تا وقتی که ناگهان… گذشته مثل سایه قد علم کرد …
قسمتی از متن رمان پروانه میشویم
در گیجی بودم. در خودم احساس شرم میکردم که چرا اینقدر زود در مورد ماهان قضاوت کرده بودم. ماهان نگاهی به من کرد و درحالیکه لبش را میگزید، ابرویی بالا انداخت. بغضم ترکید. نمیدانم از شادی بود یا از ترس؟ ترس از دست دادن ماهان! ماهان با تعجّب نگاهم میکرد. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: دیوونه شدی روشنا؟ چرا گریه میکنی؟ به سختی گفتم: حالم خوبه ماهان. خوبم. دست ماهان را گرفتم. باورم نمیشد هنوز هیچ چیز عوض نشده است و من هنوز در سرزمین افسانهها کنار شاهزاده محبوبم هستم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: حالم خیلی بد شد. ترسیدم. فقط یه کم ترسیدم. همین.
الان خوب میشم. و بعد در همان حال لبخندی زدم و گفتم: من خیلی گریه ئو هستم. دست خودم نیست. ببخشید که ترسوندمت. از صبح حالم خوش نبود. امّا الان خوبم. ماهان گفت: میبینم، با این چشمای پر از اشک و دستای یخ کردت! لبخندی زدم و گفتم: خوبم عزیزم. یه کم فشارم افتاده… ماهان با مهربانی نگاه به من میکرد. نگاهی که تا مغز استخوانم را میشکافت و من را دیوانهتر از همیشه میکرد. ماهان با لحن مهربانی گفت: غذا سفارش بدیم؟ اشکهایم را پاک کردم و گفتم: آره، آره عزیزم. بیا انتخاب کنیم. من اتّفاقاً خیلیم گرسنمه. ماهان مِنوی غذا را به دستم داد. هنوز وجودم میلرزید. ماهان نگاهی به دستهای من
کرد و به منوی غذایی که در دستهایم میلرزید. به روی خودم نیاوردم. گفتم: خب، من چلو کره میخورم. ماهان منوی غذا را از دستم گرفت و با لبخند گفت: با ماست؟ خندیدم. گفتم: تو که میدونی من عاشق ماستم. وای آره… میدونی ماست خوردن، خاطره یه شب پائیزی رو برام زنده میکنه. تو یه رستوران ایتالیایی با یه ماهان! ماهان خندید. سری تکان داد و گفت: تو رسماً دیوونهای! نگاه شیطنت آمیزی به مِنوی غذا کرد و پیشخدمت را صدا کرد. غذا سفارش دادیم و منتظر ماندیم. ماهان همچنان به من نگاه میکرد. نگاهش پر از ابهام بود. گفت: دیشب وقتی رسیدم خونه، معده درد بدی داشتم. مثل مار به خودم پیچیدم تا رسیدم خونه …