
دانلود رمان پیچ و خم عشق pdf از زهره جهانبخشی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان پیچ و خم عشق
در میان عشق اجباری و عشق از دست داده، چه باید کرد؟ در چرخ و دندههای این راه پرپیچ و خم، انتخاب دشوار است. دختری که مسیر دل بستگیاش نامتعارف بود. برای او، دوری گواراتر از نزدیکی شد. این روایت، سرگذشت عشقهایی است که در پی هم میگردند، اما تقدیر، اتحاد را از آنان میرباید… قصهٔ نازگل و دلبستگیاش را بخوانید؛ آیا او به خواستهاش خواهد رسید؟ همراهی با نازگل، تجربهای خواندنی است. سکوت سرنوشت گاهی رحمت است! شاید فرصتی برای اندیشیدن باشد …
قسمتی از متن رمان پیچ و خم عشق
“اهنگ هر شب از علی لهراسبی” بعد از تموم شدن آهنگ هر دو تامون سکوت کردیم این آهنگ بدجور حرف دل گذشتمو میزنه حال روزم بعد از رفتن شمیم همین بود یه آدم تنها. خیلی دلم میخواست گذشته رو برای نازگل تعریف کنم شاید سبک شم… شاید نازگل حق رو به من بده بگه تقصیر اونه که رفته نه تو… شاید منو قانع کنه… خیلی به درد و دل نیاز دارم… دارم با این رازی که دارم داغون میشم. باید بگم و سبک شم… شاید نازگل حق رو به من داد… من دیوونم… خواستم حرفی بزنم احساس کردم یکی نگاهم میکنه… نازگل داشت نگاهم میکرد چشماش کمی خیس شده بود… گفتم: چی شده نازگل. _هیچی. -اگه منو غریبه میدونی باشه نگو…
_اخه مشکل اینجاست تو از هر آشنایی آشناتری از خودم به خودمم نزدیک تری. از گفتن این حرفش گونههاش سرخ شد سرش رو پایین انداخت… گفتم: اگه سبک میشی میتونی بهم اعتماد کنی. _خب باشه میخوام به رازی رو بهت بگم… حواسم رو دادم به نازگل و گفتم: بگو من سراپا گوشم. گفت: سهیل من دوستت دارم این مربوط به نامزدی نیست. از بچگی بهت علاقه داشتم. خیلی سخته که آدم حسی رو که توی دلش داره رو قایم کنه نمیخوام قایم کنم دوست دارم بهت بگم چه سهم بزرگی توی دنیام داری. ترمز رو فشار دادم ماشین ایستاد. دوباره نازگل رو نگاه کردم. انگار لال شده بودم حرفی نداشتم بزنم. ادامه داد:
نمیخوام مجبورت کنم واکنش نشون بدی یا حرفی برای دلخوشیم بزنی دونستن اینکه داری به حرفام گوش میدی و من از حسم برات بگم برام به دنیا ارزش داره اینکه احساسمو بهت گفتم سبک شدم ممنون که باعث شدی حرف دلم رو بزنم. کمی بعد اشکاش رو پاک کرد و گفت: بیخیال میخواستی چی بگی… اصلا نمیتونستم چیزی بگم نازگل حرف دلش رو زد مثل یه مرد! ولی من سکوت کردم چیزی نگفتم… اون الان به محبت من نیاز داره… دستاشو گرفتم برگشت با تعجب نگاهم کرد ولی من به خیابان چشم دوخته بودم. گفتم: چرا دستات سرده؟ _نمیدونم وقتی هیجان دارم دستام یخ میکنه. دستشو توی دستم گرفته بودم کم کم گرمای دستم به سرمای دستش چربید …