
دانلود رمان فرشته کوچولو pdf از فاطمه عسگری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، طنز
خلاصه رمان فرشته کوچولو
تنها بود، تا اینکه یک پیشنهاد ساده همه چیز را تغییر داد… حالا باید در مسیری قدم بگذارد که راز فرشته بودنش را فاش کند. اما آیا سرنوشت اجازه میدهد به آرزوهایش برسد؟
قسمتی از متن رمان فرشته کوچولو
(سبحان) بعدازظهر بود که رسیدم خونه… صبح دانشگاه بودم… ناهارم که با بابا تو کارخونه بودم… خیلی خسته شدم فقط برم بخوابم… داخل خونه که شدم عزيز تنها بود معلوم بود که نگران و پریشونه، مثل گم کردهها شده بود. -سلام عزیز. عزیز: سلام سبحان جان… مادر داشتی میاومدی ترانه رو تو کوچه ندیدی!! -نه عزیز چطور؟ عزیز به ساعت رفته هنوز نیومده… -دلم بستنی فالودهای میخواست گفت میرم از سر کوچه میگیرم برات هنوز نیومده. باید دلداریش میدادم. -میاد عزیز نگران نباش. عزیز: آخ مادر تو این شهر تنهاست دست ما امانته بلایی سرش بیاد چی بیرون گرگ زیاده مادر. از حرفای عزیز ترس وجود منم گرفت
اولش زیاد اهمیت ندادم ولی حق با عزیز بود… باید یه کاری میکردم. -نگران نباش عزیز شاید کوچه رو گم کرده… الان میرم دنبالش. عزیز: بهم خبر بده مادر. -چشم. از خونه زدم بیرون نمیدونم چرا مثل عزیز نگران شدم…. تپش قلبم رفته بود رو هزار… دست خودم نبود. همش حرفاش میاومد تو ذهنم… حرفای دیشبش… حرفای کنار امام زاده که باعث شد پام تو امامزاده باز بشه… حرفای عزیز که گفت فرشته هست… یعنی کجا میتونه رفته باشه… امیدوارم بلایی سرش نیومده باشه… چشم باز کردم خودمو تو خیابونای کنار کوچمون دیدم… هرچی گشتم نبود… کجااااایی تو آخ دختر!!! ای بابا. برگشتم که برم سمت خونه گفتم
شاید اومده باشه خونه… تا حالا با پای پیاده تا سرکوچه هم نرفته بودم حالا بخاطره این دختره همه کوچهها رو گشتم…. رسیدم به کوچه خودمون… خداکنه خونه اومده باشه… یه دفع چشمم خورد به آخر کوچه… اون کیه که داره میاد… یعنی دختره هست… نزدیک تر که شدم دیدم آره خودشه…. روسری سفید با چادر عربی سرش کرده بود… خانم نگاااا فقط جلو ما سر به زیر نیست… تو خیابونم اینجوریه سرش پایین بود داشت میاومد… خندم گرفته بود… سر به پایین اومدی که انقدر دیر کرده دیگه تا اینجا فقط به آسفالت نگاه کرده گم کرده کوچه رو… هه… جلو درب ایستادم تا نزدیک بشه… نزدیک شد. -معلوم هست کجایی؟ سریع جواب داد …