






دانلود رمان برزخ بازوانت pdf از پرستو مهاجر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی، بزرگسال، ازدواج اجباری
خلاصه رمان برزخ بازوانت
انتقام، آراد را به مردی خطرناک تبدیل کرده است. با گروگان گرفتن عشق مازیار و مجبور کردن او به ازدواج، میخواهد دردش را منتقل کند. اما این دخترِ به ظاهر ضعیف، رازی دارد که میتواند معادلات را برهم بزند. آیا مازیار واقعاً معصوم است، یا خودش بخشی از این بازی مرگبار است؟
قسمتی از متن رمان برزخ بازوانت
از اتاق بیرون رفت و پله ها را دوتا یکی کرد. دستگیره ی در اتاق الین را پایین کشید و در برابرش چشمان طوسی و زیبایی متعجب نشسته روی تخت و تکیه داده به دیوار خیره اش بود. الین سریع از جایش بلند شد. چیزی شده آقا؟ وارد شد و در را بست و کلید را در قفل چرخاند. از شنیدن صدای گریه و جیغ با عجله پله ها را دو تا یکی کرد و به سمت صدا رفت. صدای مهری خانم بود که از اتاق الین می آمد. وحشت زده در آستانه ی در اتاق ایستاد؛ مهری خانم گاهی محکم به صورت خودش می زد و گاه بر سرش، نگاهش چرخید و مبهوت الینی شد که روی تختگنج دیوار پتو پیچ خیره اش بود. گوشه ی لبش پاره و خون مرده با چشم هایی سرخ و پف کرده از گریه ی شبانه.
نگاهش سر خورد و روی لکه های خون خشک شده روی پارکت ثابت ماند. دستهایش بالا رفت و چنگ موهایش شد. خدایا چه غلطی کرده بود؟ این صورت کبود و لب پاره، اون لکه های خون نشانه ی جنایتی بود که انجام داده بود؟ شبی سیاه و جهنمی، شبی پر از کینه و انتقام، تمام شب گذشته را به یاد می آورد؛ گیج نبود که کارش را جنایتش را گردن نوشیدنی بیاندازد، هوشیار بود و می فهمید چه می کند. اژدهایی شده بود پر از کینه و دشمنی و دردیده بود تن دخترک اسیر در قلعه اش را …الین هنوز خیره اش بود، با چشمانی بی حس خالیه خالی، طوسی اش گردابی شده بود و داشت او را به درون خود می کشید.
چشم برداشت و به شیون مهری نگاه کرد. آقا چه خاکی به سرمون شده؟ آقا کی اومده تو خونه این دختر معصوم رو به این روز در آورده؟ قدم عقب گذاشت و به پشت برگشت که حسین را در آستانه ی راهرو دید. مهری از اتاق بیرون دوید، لحظه ای خیره ی پسر شد…چی شده؟ این صدای مامانمه؟ ناگهان به سمتش هجوم برد. اینجا چیکار می کنی؟ مگه نگفتم حق نداری بیای اینجا چرا اومدی؟ حسین متعجب مچ دستان مادرش را که به سینه اش می کوبید در دست گرفت. چرا می زنی؟ صدای گریه ات رو شنیدم اومدم چی شده؟
چرا به صورتت چنگ زدی مامان؟ مهری کف دستانش را دوباره به سینه ی پسر کوبید. خدا منو مرگ بده این روز رو نبینم، خاک بر سرم بدبختم کردی. حسین هر لحظه چشمانش گردتر می شد. نگاهی به آراد انداخت حال و روز آراد هم انگار بهتر نبود. ناگهان اخم در هم کشید و قدمی به سمت اتاق الین…آخه چی شده؟ برداشت که مهری جلویش ایستاد . آراد جلو آمد، از اینکه حسین زیادی هوای الین را داشت و دور و برش می چرخید ناراضی بود. اما باید پای کاری که کرده بود می ایستاد…کدوم قبرستونی میری؟ بیا ببینم.