
دانلود رمان حسرت دیدار تو pdf از مریم جعفری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان حسرت دیدار تو
۱۵ سال داشت که پدر را از دست داد. پس از آن، مرگ خواهرش به خاطر فقر، زندگیاش را تغییر داد: «دیگر هرگز مادر و برادر کوچکم رنج نکشند.» اما عشق، برنامهریزی نمیکند! آشنایی با کیمیا (دختر نابینا) همه چیز را به هم ریخت. حالا هر دو بردار عاشق او هستند. سالار چه کند؟ قولش یا قلبش؟ …
قسمتی از متن رمان حسرت دیدار تو
ساعتی گذشت تا اینکه در بسته اتاق باز شد و دکتر بیرون آمد. هما جلو دوید: دکتر؟ دکتر با تاسف سرش را تکان داد و زبانش برای گفتن حتی یک کلمه هم نچر خید. سالار روبه روی اتاق ایستاده بود و به ناهید که آرام دیده بر هم نهاده بود و مثل فرشتهها به نظر میرسید مینگریست. در حالیکه دست چپش را به سختی مشت کرده بود یکی از پرستارها ملافه را روی صورتش کشید. سالار با گامهای سست به اتاق نزدیک شد. صدای گریه هما که روی زمین نشسته و بر سر خودش میزد مثل ناله مرغی زخمی بود. سالار میخواست بر سرعت گامهایش بیافزاید ولی نمیتوانست. دست به دیوار گرفت و جلوتر رفت. انگار هر چه به او نزدیک میشد اتاق دورتر میگردید. پرستاری به پرستار دیگر گفت:
طفلک داداششه. سالار دوست داشت فریاد بزند هنوز هم هستم او زنده است. اون نمرده ولی صدایش در گلو خفه شد. به تخت ناهید رسید با دستی لرزان پارچه سفید را کنار زد. حس میکرد اگر گریه نکند خفه میشود. خم شد و صورت خواهرش را بوسید و زمزمه کرد: تف به این روزگار! یعنی توی دنیایی به این بزرگی جایی برای تو نبود؟ صورت ناهید سرد و موهایش عرق کرده بود. سالار اندیشید. بیچاره چقدر زجر کشید. با مرگ جنگید و عاقبت هم خودش رو تسلیم کرد. چه عمر کوتاهی! حتی کوتاهتر از عمر گل. بغضش ترکید و بیصدا گریست. هما افتان و خیزان خودش را به اتاق رساند. پرستارها همه عقب رفتند و برای او راه باز کردند.
-دخترم دختر کم چی شد؟ ضجههای هما قلب سالار را پاره پاره میکرد. -ناهیدم کجا رفتی مادر؟ چرا من جای تو نبودم؟ من بمونم و تو بری؟ راز و نیاز هما با دخترش و گریه بیصدای سالار که حالا به هق هقی سنگین مبدل شده بود احساسات همه را تحت تاثیر قرار میداد. آنها جنازه ناهید یازده ماهه را تحویلشان دادند و او خیلی آرام و بیصدا در گوشه خلوتی از گورستان به خاک سپرده شد. سالار دستش را بر گردن سهراب حلقه کرده بود و زیر برف اشک میریخت ولی هما دیگر گریه نمیکرد. گوئی چشمه اشکش خشکیده بود. سهراب گفت: داداش من میخوام دکتر بشم اگر من دکتر بودم ناهید نمیمرد مگه نه؟! سالار با صدائی بغض آلود گفت: آره داداشی. -آدم چطوری دکتر میشه؟ -باید درس بخونی خیلی زیاد …