
دانلود رمان چشمان خمار تو pdf از
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، طنز
خلاصه رمان چشمان خمار تو
دختری زیبا که پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده، تنها با کسی که عمیقاً دوستش دارد زندگی میکند. اما سرنوشت او را به خانهی صمیمیترین دوست پدرش میکشاند، جایی که با افراد جدید و ماجراهای غیر منتظرهای روبهرو میشود. در این میان، رازهای گذشته کمکم آشکار میشوند و زندگی او را برای همیشه تغییر میدهند…
قسمتی از متن رمان چشمان خمار تو
با اخم گفتم: برو بابا تو کی هستی که من بخوام به حرفات گوش کنم موهای خودمه دوست دارم خیس باشه ولم کن اینقدم واسه من رییس بازی در نیار حوصله ندارم. با اخم کمرمو ول کرد و یه قدم به عقب رفت بعد با پوزخند گفت: به درک همینطوری برو بعدا میبینم چجوری جون میدی. مثل خودش پوزخندی زدم و گفتم: من که تو نیستم آیهان خان پوست کلفتر از تو هم هستم…سریع در رو باز کردم و از اتاقش اومدم بیرون…نفس عمیقی کشیدم رفتم پایین دیدم اصلا انگار نه انگار ما چند دقیقه پیش بالا بودیم نفسی از سر آسودگی کشیدم و کنار ماریان نشستم لبخندی بهم زد و گفت: چیکارت داشت؟!
با مکث کوتاهی گفتم: کی…گفت: آیهان رو میگم دیگه لبخندی زدمو و آهانی گفتم و ادامه دادم: هیچی من اتاقم بودم یه کم کار داشتم. لبخندی زد و سری تکون داد همون لحظه متوجه سنگینی یه نگاه شدم سرمو بلند کردم دیدم اون عجوزه داره منو با خشم نگاه میکنه. وا این چرا اینطوری نگام میکنه انگار ارث خالشو خوردم. لیسه ی پَخمه از جاش بلند شد و به طرف طبقه بالا رفت. ماریان آروم طوری که فقط من بشنوم گفت: دوباره شروع شد. با تعجب پرسیدم: چی شروع شد؟ گفت: بزار برات توضیح بدم این عجوزهای که میبینی دختر خالمه اسمشم نازلی ۲۸سالشه اون یکیم که از خودش بدتره خواهرشه اسم اونم اَنوشا هستش که ۲۶ سالشه اینم که خالمه اونم از دختراش که بدتره اسمش شهگله…
اونم عمو مصطفی هستش که اصلا به این خونواده نمیخوره میدونم و اینکه این پسرم که میبینی چشم و ابرو قهوه ای رو میگفت خیلیم آروم بود پسر داییمه اسمش سامیاره اون یکی پسرم هیراده برادر سامیاره و دختر کنارش نامزدشه اسمش هما هستش و دو ماه دیگه عروسیشونه و یه خواهرم دارن که به خاطر تحصیلش فرانسهست. اینا هم پدر مادرش دایی علی که بزرگترین بچه ی این طایفهست و زن دایی نرگس و اینکه اون آقا هم دومادمونه که خودت میشناسیش آقا کیانوشه، شوهر ماهک و اون پسر کوچولوی جذاب هم قربونش برم برادر زاده ی منه اسمش رادوینه و چهار سالشه خونوداشم که میشناسی ریما و آرش و اینکه آرش شش سال از من و پنج سال از ماهک و دو سال از آیهان بزرگتره و اینکه آها زیاد از رفتار خالم نارحت نشو کلا خانوادگی با هیچکس نمیسازن البته به جز آقا مصطفی. با نیش باز بهش گفتم: مرسی خوشگله…