
دانلود رمان نیما pdf از mahtab_bebeshagh
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، خدمتکاری، همخونه ای
خلاصه رمان نیما
بیژن و مهشید، با فرزندانشان نیما و سارا و فرزندی که به زودی به دنیا می آمد، زندگی زیبایی داشتند. وقتی برادر مهشید آن ها را به عروسی در شمال دعوت کرد، خوشحال بودند. اما در راه، درد زایمان مهشید شروع شد. استرس و خستگی باعث شد او در لحظه ای ضعف، سیلی به نیما بزند. ناگهان ماشین بیژن خاموش شد و دیگر روشن نشد. و بعد… صدای وحشت آور ریزش کوه! ماشین به سمت دره سقوط کرد. اما شاید هنوز امیدی باشد… شاید کسی آنها را نجات دهد…
قسمتی از متن رمان نیما
هوا هنوز کامل روشن نشده بود که از خواب بیدار شدم اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کي خوابم برد. گرمکن ورزشیمو انداختم رو سرم و به سمت دستشويي ته حیاط رفتم. آخ که چه سرد بود هوا داشتم یخ میکردم سریع کار مو کردم و دوییدم تو اتاقم. باید قبل از بیدار شدن عموم میرفتم اما بهتر بود به دوش میگرفتم ناسلامتی قرار بود برم مصاحبه… حوله و مسواكمو برداشتم دوییدم سمت حموم که کنار دستشويي بود از بس هوا یخ بود بي توجه در حموم و باز کردم و رفتم تو که یهو دیدم مهرداد لخت داره خودشو میشوره تا منو دید دستشو گرفت جلوش و داد زد منم از ترس چشامو بستم و شروع کردم به جیغ زدن نفهمیدم چطور اومدم بیرون از خجالت آب شدم…
اخه نيماي خر حواست کجا بود چرا یهو پريدي تو حموم تو که میدوني معمولا مهرداد صبحاي زود میره حموم واي خدا حالا چه فکرا که پیش خودش نمیکنه. حوله و مسواکمم جا گذاشتم. اه اصلا بیخیال حموم بهتره تا نیومده بیرون برم. در اتاقمو قفل کردم که کسي سر زده وارد نشه. لباسامو بیرون اوردم بانداژايي که خریده بودم برداشتمو مشغول مخفي کردن برآمدگي هاي بدنم شدم. تا میتونستم سفت بستم تا صاف صاف بشه. پیرهن ركابي مردونه اي پوشیدم تا بانداژا معلوم نشه بعد پولیورو شلوار جين مردونه اي که خریده بودمو پوشیدم با این لباس ضخیم و گشاد خیالم راحت بود. حالا نوبت کلاه گیسم بود با دقت موهامو بستم و کلاه و روسرم گذاشتم. یه نگاه به خودم انداختم هیچ نشوني از نيماي قبل نبود.
سریع مانتو و شالمو پوشیدم مدارکمو گذاشتم تو کیفمو چند تا از کاراي نقاشي چهرمو برداشتم سریع از اتاقم زدم بیرون تا اومدم در و باز کنم يکي از پشت سر کیفمو گرفت و گفت کله سحري كجا تشريف ميبرين؟ با اکراه برگشتم روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم سر به زیر گفتم…س سس.. سلام..مهراد با لحن شوخي گفت: علیکه سلام خانوم خانوما میگم صبح به این زودي کجا ميري؟ وقتي لحن اروم و شوخشو شنیدم خیالم به کم راحت شد و گفتم: دارم میرم مصاحبه دعا كن قبول شم. مهرداد گفت: با اون دست گلی که چند دقیقه پیش به اب داري توقع دعا هم داري؟ خيلي پرويي بچه. یه عذر خواهي… يه چيزي .
با دلخوري گفتم تقصیر من نبود بخدا از بس هوا سرد بود بي توجه پریدم تو حموم. مهرداد با سو ظن نگاهي بهم انداخت و گفت: عجب… يعني صداي ابم نشنيدي؟ سرم بالا آوردمو با چشاي گشاد شده از ترس به صورت مردونه و جذابش زل زدمو گفتم نه به خدا مهرداد باور کن اصلا متوجه نشدم. مهرداد که از قیافم خندش گرفته بود گفت چیه حالا؟ چرا قیافت عین بچه ترسوها شده نخواستم که اعدامت کنم. این بارو میبخشمت اما دفعه دیگه خواستي بري حموم اول در بزن بعد برو تو حالام برو به کارت برس. با خوشحالي چشمي گفتم و در خونه رو باز کردم دستي تکون دادم و گفتم از عمو هم خداحافظی کن بگو کار داشتم مهرداد هم دستي تکون داد و گفت نیستش دیشب رفت حاج خانومو بیاره خودشم موندگار شد برو به سلامت….