






دانلود رمان گیسو کمند جلد دوم pdf از نگین حبیبی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، طنز، اکشن
خلاصه رمان گیسو کمند
یک نیروی مرموز و سازمان یافته (شاید یک باند بین المللی یا نهاد امنیتی) شروع به تعقیب آنها می کند. اما در میانه ماجرا، فاش می شود که خود کمند یا دانیال ناخواسته عامل این اتفاق بودهاند. (مثلاً یک شاهد قدیمی، یک مدارک به جا مانده از دوران خلاف). حالا آن ها نه تنها باید از خانواده دفاع کنند، بلکه باید با اشتباهات قدیمی خود هم رو به رو شوند.
قسمتی از متن رمان گیسو کمند
صندلی عقب نگاه میکرد… از اونجایی که نگران بنیامین و باران شدم قلبم شروع به تپش کرد…خدای من…این یارو دزد بود؟! وای نه! قدمامو تند کردم…همین که نزدیک ماشین شدم یارو دور شد و کاله سویی شرتشو سرش انداخت…با ترس به اطراف نگاه انداختم…خدایا…خواهش میکنم…چیز بدی اتفاق نیوفته…به بچه ها که هنوز گریه میکردن نگاه انداختم… سریع نشستم توی ماشین… بستنی هرکدومو باز کردم و دستشون دادم…ساکت شدن…خب خداروشکر! با ولع که میخوردن من لذت میبردم و اتفاق چند لحظه پیشو یادم رفت…به درک که صندلی کثیف میشه…میشورمش…ماشینو روشن کردم و راه…
افتادم…گوشیم زنگ خورد…هنذفری رو توی گوشم گذاشتم: جانم دانی؟ دانیال: من از شما زودتر رسیدم خانوم خانوما… اصلا نمیدونی چی شد که! آبروم رفت…خندید و گفت: بیا حرف میزنیم…قطع کردم و به سرعتم اضافه کردم…وارد کوچه باشه فعلاً شدم…خونه مونو عوض کرده بودیم…واقعا موندن توی اون خونه قبلی عذاب آور بود…یادآور بد خاطراتی بود… یه خونه دوبلکسو توی همون منطقه خریده بودیم… ریموت درو زدم و وارد حیاط شدم…از ماشین پیاده شدم…درو که بستم در خونه باز شدو صدرا سریع پرید بیرون…همین جوری وایسادمو نگاهش کردم…بدون اینکه منو ببینه رفت سمت در عقب ماشین و بچه هارو بغل کرد… درهمون حال قربون صدقه شونم میرفت: سوزن شده بود… اه اه عمویی صورتت بستنی…
الهی عمو قربونتون بره…دلم براتون اندازه شده که…نمال به لباسم…برگشت و نگاهم کرد…ابروهاش بالا پرید و علیک سلام آقا… گفت: ندیدمت! بعــــله…این دوتا جغله با پای خودشون اومدن… صدای کسری از پشت سرم اومد: قبلاً اصلاً از بچه ها خوشت نمی یومد صدرا…صدرا اینا یه چیز دیگه ان! دانیال کنار کسری وایساد و گفت: بچه های منن دیگه! صدرا قیافشو درهم کردو گفت: نه اینکه تو زاییدیشون! و رفت داخل… خندیدیم و رفتیم داخل واااای… نمیدونین اینا توی خیابون چه ساکتشون کردم… صدرا نگاهی به صورت بستنی مالی بنیامین و باران انداختو گفت: میگم آخه! اگه برای ساکت بودنشون نبود الان کتلتشون میکردی! شال گردنمو از دور گردنم باز کردمو گفتم: صدرا خدا عالمه…