






دانلود رمان نیش pdf از نازنین 87
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، خشن
خلاصه رمان نیش
حنانه زندگی سادهای دارد تا اینکه با امیر افشین مردی که به کتاب فروشی محل کارش رفت و آمد دارد، رابطهٔ دوستانه ای برقرار می کند. اما این رابطه به زودی با مرگ ناگهانی امیر افشین در یک حادثهٔ رانندگی پایان می یابد. کبد امیر افشین به پیروز، پسرخاله اش، اهدا می شود و از همان شب، فرهاد خواب های عجیبی می بیند؛ خواب هایی از دختری که امیر افشین عاشقش بوده است. وقتی پیروز حنانه را می بیند، او را می شناسد؛ نه به خاطر اینکه قبلاً دیده اش، بلکه به خاطر خاطراتی که عضو اهدایی امیر افشین در ذهنش زنده کرده است. اما آیا این احساسات واقعی هستند یا تنها بازتابی از عشق امیر به حنانه؟ و آیا حنانه میتواند پیروز را به خاطر خودش دوست داشته باشد، یا همیشه سایهٔ امیر بین آن ها خواهد بود؟
قسمتی از متن رمان نیش
نگاه پیروز متوجه دو دختر جوان شد که با خنده هاي ریز از کنارش گذشتند و بعد متوجه شد کتابی که در دستش است برعکس گرفته دندان قروچه اي کرد و بی حوصله کمی به صندوق نزدیکتر شد. با خودش گفت: اصلانی گفت؛ توي شهر کتاب فروشنده ي کتاب ِ بعد فکر کرد براي زنی مثل این که معلوم نیست با امیر افشین چه غلطایی کرده کار کردن تو یه همچین جایی پوشش خوبیه! زن یا دختر جوان ِ ژاکت ابی، که معلوم نبود حنانه است یا نه را دید. زیر لبی گفت: اووف عجب دافیه… پدسگ چه لب و دهنی داره … افشین کوفتت بشه … مرتیکه یابو خوش سلیقه بوده! و بعد فکر کرد اگر هم حنانه نباشد حتما امارش را در می اورد براي شروع کیس خوبی بود.
قد بلند برنزه با لب هایی که ظاهرا پرتز شده بود و دماغ عملی چشمان کشیده و بادامیِ قهوه اي روشن … خوشگل بود. حدسش درست بود. خودش بود حنانه. این را از صدا زدن دختري ده یازده ساله که از در وارد شدو با صداي بلند حنانه را صدا زد فهمید. حنانه … کتاب غزال اومده! حنانه با نگاهش به انتهاي راهرو چشم دوخت و علاوه بردختر بچه، پیروز را هم از نظر گذراند اما زود نگاهش را گرفت و ارامتر گفت: اره ملیکا جونم بیا تو چرا داد می زنی؟ همان دو تا دختري که مسخره اش کرده بودند باز از کنارش رد شدند به قولی کرم ریختند. اما پیروز با خودش گفت: یه همچی دافی حاضر و اماده ي بهره برداري هست شما دو تا اسکلت چی می گین و اخم غلیظی نثارشان کرد. عاقبت دست دست کردن را کنار گذاشت و جلو رفت.
خیلی مودبانه سلام کرد و همانطور که با نگاهش صورت قشنگ و شیک حنانه را از نظر می گذراند گفت: یه کتاب خوب می خوام! حنانه با ژست خاصی موي بلندي را که از شالش بیرون امده بود با ناخن بلند و لاك خورده اش تو داد و با صدایی که بیش از حد نازك بود گفت: تو چه موضوعی اخه؟ پیروز بی اختیار لبخندي به رویش زدو به عادت بهداد گفت: واي مامانم اینا…همین … این غزال چیه؟ حنانه سرش را پایین انداخت و گفت: براي خودتون می خواین؟ ناز صدایش کم شد اصلا ازبین رفت. پیروز هم جدي تر گفت: خیر براي خواهرم می خوام … رمان دیگه؟! بله … صبر کنید … رفت و با یک جلد کتاب آبی رنگ به جانبش امد. چیزِ دیگه … پیروز به اندازه ي یک پلک زدن هم چشم از او بر نمی داشت از او که نه از لب هایش … و حواسش نبود که هی لب خودش را گاز می زند.