
دانلود رمان صدایم بزن مجنون pdf از مهسا حسینی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، مافیایی، معمایی
خلاصه رمان صدایم بزن مجنون
یلی، دختر ناز پرورده خانواده برزین مهر، یکهو می بیند در یک زندگی جدید گیر افتاده؛ زندگی ای که مجبور شده مهم ترین آدمِ زندگیِ دشمنش باشد، بدون اینکه حتی بفهمد چه زمانی و چگونه این اتفاق افتاده. حالا که دارد برای پیدا کردن حقیقت تقلا می کند، حس می کند همه بهش دروغ می گویند. مخصوصاً آن یکی که ادعا می کند دیگر هیچ دشمنی ای بینشان وجود ندارد!
قسمتی از متن رمان صدایم بزن مجنون
آنقدر کلامش قاطعانه که بود پسر به ثانیه نکشیده از مقابل دیدشان محو بشود. شاید هم ترس پسرک به خاطر اسم و رسم نیک بود که به گوش تمام آدم هایی که پایه ثابت مهمانی های آبان بودند رسیده بود. آن ها از خانواده های قدرتمندی می آمدند که کافی بود انگشتشان را تکان بدهند تا حکم مرگ کسی صادر بشود! گریخته بود و لیلی نگاهش به مسیری افتاد که پسر در نهایت بار دیگر با اخم سر سمت نیک گرداند و دستهایش را به سینه او کوبید و گفت: ولم کن. اما او خیال نداشت بازویش را رها کند. لحظه ای بعد او را دنبال خودش تا نقطه ای امن و آرام کشاند. پشت درهای بسته ی اتاقی که جز یک تخت و آینه ای بزرگ چیز دیگری نداشت. وقتی پاهای نیک از حرکت ایستاد بالاخره رضایت داد به نرمی دست دخترک را رها کند.
لیلی به روی خودش نیاورد که رد قرمز به جا مانده روی بازویش درد میکند. با همان گستاخی لحظه ای قبل نگاه از او گرفت و سمت در بسته شد شده پشت سرشان رفت. دستش به دستگیره نرسیده بود که راهش سد شد. حتی نگاهش را بالا نیاورد تا به اسمش نبر زندگی اش چشم بدوزد. در همان حال که با خودش کلنجار می رفت صحبتی با او نکند از در دور شد و دستهایش را روی سینه در هم قلاب کرد. چیزی نمانده بود نیک از این لجاجت او به خنده بیفتد اما آدمی نبود که به لیلی رو بدهد. چند ثانیه ای بینشان سکوتر برقرار شد و برخلاف لیلی که او را نگاه نمی کرد، نیک به شدت چشمهایش را روی صورت او نگه داشته بود و گاهی هم خطا میرفت و سر از بدن سفیدش در می آورد که از بین آن نیم متر پارچه ای که فقط وسط بدنش را پوشانده بود به پوست صافش می رسید.
در نهایت لیلی بود که زیر نگاه گرم او طاقت نیاورد و گفت: تا ابد که نمیتونی اینجا وایستی و مثل آدمای عجیب غریب و فریکی زل بزنی به من! کی گفته نمیتونم؟ همین که قبول کردی فریکی هستی کفایت میکنه. من فریکی هستم یا تو که عقده هات تمومی نداره…نگاه لیلی بالا آمد و او را پایید. نیک قدمی سمتش برداشت و فاصله ی بینشان را به هیچ رساند سرش را کمی پایین آورد و نفس های گرمش را خرج صورت لیلی کرد. نگو که نمی خواستی من بفهمم! لیلی برخلاف مقاومتی که میکرد این بار نتوانست چشم بدزدد. خیره به صورتِ صاف و شش تیغ شده ی نیک و چشم هایی که می توانست جانِ یک انسان سالم را بگیرد جواب داد: من ازت نمی ترسم. نیشخندی پُر تمسخر گوشه ی لب نیک نشست و دستش را بالا آورد و قبل از اینکه نزدیک صورت لیلی بیاورد او را دید که تکان سختی خورد…