
دانلود رمان ستاره ها که ببارند pdf از فاطمه اصغری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان ستاره ها که ببارند
پگاه، که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، مصمم است قاتل والدینش را به سزای عملش برساند. خانواده قاتل اما نقشه دیگری دارند و برای نجات پسرشان، از سامان، برادر ناتنی و بادیگارد خود، می خواهند تا با نقابی دروغین به حریم خصوصی پگاه نفوذ کند و با بازی دادن احساساتش، رضایت را بگیرد. سامان که فکر می کند کنترل کامل بازی در دستش است، وارد زندگی پگاه می شود، اما به زودی در می یابد که پگاه نیز خود بازیگر ماهری است و شاید او تنها کسی نباشد که دارد نقشه میکشد…
قسمتی از متن رمان ستاره ها که ببارند
کتاب هایم را درون کوله ام جا می دهم. بهنام به همراه چند نفر از بچه های کلاس به کافی شاپ رفتند. آنجا پاتوقشان بود و بهنام مادر خرجشان. نرفتن من به مذاقش خوش نیامده بود برای تلافی و درآوردن لج من یکی دیگر از دختران کلاس را به جای من دعوت کرد و من با بی تفاوتی بدرقه شان کردم. باز پاچه این پسره رو گرفتی که الان که آویسا نه سوته مخشو زد خیالت راحت میشه. پشت چشکی برای روشنک نازک میکنم. کت کتانم را می پوشم و کوله ام را از دو طرف روی شانه ام می اندازم. کلاس ساعت سه تشکیل نشده بود و من برای ترک دانشگاه از همه مشتاق تر بودم. گیر داده میگه جای کلاس بریم کافی شاپ میبینه عجله دارما مردک نفهم…حالا چرا اینقدر تند میری عجلت واسه چیه؟
این بهنام بدبخت حرفی نزد که با خاک یکسانش کردی من با قدم های تند راهروی دانشگاه را طی میکنم و روشنک هم رسما به دنبالم می دود. دلیل این عجله را خودم هم نمی دانستم اما انگار باید جایی میرفتم. انگار کسی صدایم میزد و دیر کرده بودم. بهنام غلط کرد با اون آویسا بره پی کارش دور و برم ببینمش بد پاچشو می گیرم. بند کوله ام را میکشد تا بایستم و به سمتش برگردم. بی دلیل کلافه و عصبانی ام می دانم بهنام تقصیری نداشت و این منم که امروز نرمال نیستم. شاید دلیلش نزدیکی به ماهیانه ام باشد. شاید هم چیز دیگری است. اما فقط دنبال یک دیوار کوتاه میگردم که خودم را خالی کنم. خل شدی بهنام خودش کراش یه دانشگاهه، خدا زده پس سرش افتاده دنبال تو.
تو هم ادا تنگا رو دربیار واسهش. چشم هایم را محکم می بندم و باز میکنم. خیلی خودم را کنترل می کنم تا آن دیوار کوتاه روشنک نباشد. آن وقت تنها دوستی که در دانشگاه داشتم را هم از دست میدادم. بهنام رو بخشیدم به تو همینم مونده تو وکیل مدافع اون باشی. الانم اگه نمیخوای تو ردیف بهنام باشی راه بیفت جای حرف زدن. دوباره قدم هایم را تندتر می کنم و روشنک هم دوباره دنبالم به راه می افتد به در خروجی که می رسیم اتوبوس ها در حال پر شدن هستند سرپایی سوار می شویم. چند ایستگاه طول میکشد تا یک صندلی کنار پای من خالی شود. در حالی نیستم که تعارف کنم و صندلی را به روشنک بدهم. من مینشینم و او روبرویم می ایستد. کوله اش را در بغلم می اندازد و به سمتم خم می شود تا بتواند با صدای آرام تری حرف بزند. چته سگ شدی پگاه؟ نه فقط امروز ها. یه مدته اصلا اعصاب نداری نمیشه باهات حرف زد.