
دانلود رمان ماهزده pdf از محدثه رمضانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی
خلاصه رمان ماهزده
تنهایی پس از فقدان مادر و پدر، قلبم را چنان فشرد که پناه بردم به غریبه ها! غریبه هایی که برای ثروتم نقشه ها کشیده بودند و با تهمت دیوانگی، مرا در تیمارستان محبوس کردند تا میراثم را تصاحب کنند. اما اشتباه می کنند اگر فکر می کنند برای همیشه در آنجا خواهم ماند و می گذارم با پول هایم زندگیِ خوشی برای خود بسازند. انتقامم را خواهم گرفت… آنان را ذره ذره محو و نابود خواهم کرد.
قسمتی از متن رمان ماهزده
آقای همت وکیل پدرش بود و بعد از مرگ پدر و مادرش تا جایی که توانسته بود پشت او را خالی نکرده بود و سعی می کرد راه و چاه را به او نشان دهد. با مشورت او صارمی معاون شرکت را جانشین خودش در شرکت کرده بود تا به کارها رسیدگی کند و خود همت هم به تمام کارها نظارت داشت. همت امین او و پدرش بود و اما دست تقدیر حمایت او را هم از مهتا دریغ کرده بود. یک سال بعد از فوت پدر و مادرش و شاید در همان بحبوحه آشنایی اش با سورن بود که متوجه حال نابسامان آقای همت شده بود. رشد توموری که یک سالی میشد در سرش مهمان شده بود از کنترل خارج شده بود و باید به طور جدی تحت درمان قرار میگرفت برای همین هم برای درمان و دوری از مسائل کاری به استرالیا رفته بود.
پسرش چند سالی میشد که در آنجا درس می خواند و با آگاهی از بیماری پدرش او را هم با خود برد و همت دیگر وکیل مهتا و دلسوز دارایی فتحی ها نبود. این برای مهتا که هیچ تجربه ای در کار شرکت و مدیریت نداشت سخت بود و باعث شد که سورن را در مسائل کاری دخالت دهد و شاید به او اعتماد کند. همت قبل از رفتنش به مهتا پیشنهاد داده بود که کارها را به احسان برادرزاده اش که او هم وکیل بود و کنار دست خودش کار کرده بود، بسپارد. شاید گوش ندادن به همین پیشنهاد اولین اشتباهش بود، شاید هم صدمین اشتباهش. باید باهاشون حرف بزنم شماره ای ایمیلی چیزی ازشون می خوام. راستش رادمهر پسر عموم اصلا دلش نمی خواد که عمو درگیر مسائل کاری و این چیزا بشه اگه جز حال و احوال کار دیگه ای داری بهتره بیخیال بشی تازه یکی دو ماهه که اوضاع بهتری داره…
مهتا در سکوت نگاهش کرد و چیزی نگفت. چه می گفت؟ قصدش این بود که با آقای همت حرف بزند و همه چیز را بگوید و از او کمک بخواهد و حتی درخواست پول کند ولی انگار همت خودش تا خرخره غرق مشکل بود و آدم مناسبی برای کمک به او نبود. اگه کمکی از دست من بر میاد بگو خوشحال میشم بتونم کاری بکنم. مهتا در سکوت از جا بلند شد و سری تکون داد. ممنونم…شاید احسان کمک خوبی به حساب می آمد ولی اگر می خواست مثل یک سال قبل احساسش را در کارش دخالت دهد و در برابر کاری که می کند مطالبه ای داشته باشد ترجیح میداد فرد دیگری را برای هم تیمی پیدا کند. به سمت در به راه افتاد باید به خانه بر میگشت استراحت می کرد مسافت طولانی را راه رفته بود و حرف زدن با مشاور املاک ها انرژی زیادی از او گرفته بود.