
دانلود رمان دگردیسی pdf از غزل پورنسائی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، واقعی، روانشناسی، اجتماعی
خلاصه رمان دگردیسی
فلور دختری ۱۷ ساله است که درگیر مصرف چسب و بنزین شده و زندگی اش در لبه پرتگاه قرار دارد. میثم، پسر عموی معتقدش، می کوشد او را به راه راست برگرداند، اما کمکم مواجهه با رفتارهای فلور، احساسات و تصمیمات او را تغییر می دهد و…
قسمتی از متن رمان دگردیسی
نمی توانست با او سر و کله بزند، همین امشب عطای کمک کردن به زندگی خودش و مادرش را به لقایش بخشید. دیدم چجوری آدمش کردی سر ساعت نه شب خونه بود برم زنگ بزنم به دوتا آبجی هات بیان بهت چشم روشنی بدن…تا میثم از فکر و خیالش کنده شد و سر بلند کرد و به پدرش چشم دوخت. حاج پرویز همانطور که آستین پیراهنش را بالا می کشید از مقابلش گذشت و وارد آشپزخانه شد، میثم با نگرانی با چشم تعقیبش کرد . یکباره با دیدن وردنه در دستان پدرش قلبش فرو ریخت چند قدم به سمتش رفت. حاجی این راهش نیست بخدا… حاج پرویز دستش را روی شانه میثم گذاشت و او را به عقب هل داد آره اونی که تو میگی درسته نتیجه اش هم دیدم…
از کنار میثم گذشت و از در بیرون رفت. میثم سرش را میان دستانش گرفت، می خواست به دنبال پدرش برود. اگر پدرش فلور را در آن وضعیت می دید، صورت خوشی نداشت از طرفی نمی خواست مقابل پدرش بایستد کلافه شد، صدای قدم های پدرش را شنید که در راه پله ها می دوید چرخید و خواست به دنبالش برود. صدای مادرش او را میخکوب کرد. نرو میثم؛ با دلهره سر چرخاند و به مادرش زل زد و گفت: مامان اوضاع فلور خوب ،نبود با کتک زدن چیزی درست نمیشه…حوری به سمت پسرش رفت و دستش را گرفت. نمی خوام روت به روی پدرت باز بشه نمیبینی چقدر عصبیه؟ میثم پوست لبش را به دندان گرفت و کشید…مامان حاجی با وردنه رفت پایین. روحی دهان باز کرد تا چیزی بگوید که با صدای جیغ گوش خراشی لب فرو بست. میثم با عجله به سمت در خانه ،دوید روحی هم به دنبالش رفت. میثم بالای پله ها ایستاد و خودش را از روی نرده خم کرد صدای جیغ فلور عصبی اش کرد.
صدای پدرش را هم شنید که به او بد و بیراه می گفت. لا به لای جیغ های عصبی کننده ی ،فلور صدای التماس های زن عمو زیورش را هم می شنید که می خواست واسطه شود تا پدرش فلور را کتک نزند. صدای فلور به گوشش رسید آی درد داره آی دستم… آی کمرم…میثم دندان هایش را روی هم فشرد خواست به طبقه پایین برود و جلوی پدرش را بگیرد. روحی متوجه نیتش شد، پرید و به دستش چسبید. نرو میثم حاجی عصبیه این کارت ینی تو روی اون موندی. میثم آب دهانش را قورت داد، داره کتکش میزنه… روحی با ناراحتی گفت: قبلا هم اونو زده امشب هم روش… و میثم را به سمت خانه کشاند. میثم صورتش را جمع کرد هنوز صدای جیغ فلور به گوش می رسید هر دو وارد خانه شدند روحی در خانه را بست…فلور یکی از پاهایش را روی پله گذاشته بود و به زحمت خم شده بود و بند کفشش را می بست.