
دانلود رمان محکمه pdf از راضیه درویش زاده
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان محکمه
داستان زندگی نفس، حکایت دختری است که زیبایی اش سلاح او شده؛ با مردان ثروتمند ارتباط برقرار می کند و با تهدید، پول به دست می آورد. اما ورود آریا صدر، مردی مرموز و سرسخت، همه معادلاتش را برهم می زند. آن ها پیمان عقد می بندند، بی خبر از اینکه آریا پیشاپیش از گذشتهی تاریک نفس باخبر است و هدفی پنهانی در پی دارد…
قسمتی از متن رمان محکمه
وسط که ظرف شیشه آناناسی شکل پر از شکلات رویش قرار داشت. نگاهش از صحفه تاریک تی وی بزرگی که چند اینچش را حدس نمی زد به خودش افتاد.. یادش آمد که کجاست! نگران به سمته درب سالن برگشت، به امید اینکه بتواند فرار کند قدمی برداشت که در باز شد با ترس عقب رفت. آریا یا همان ژست محکم، چهره ی جدی و نگاه سردش وارد سالن شد در را بست و بدون آنکه نگاهی به سَتین بندازد سمته مبل ها رفت و روی آخرین مبل تک نفر ِ سلطنتی که رنگش ترکیبی از طلایی و قرمز بود و با بقیه مبل ها فرق می کرد نشست. سَتین مات شده به جای خالی آریا کنار در چشم دوخته بود، توی دلش خالی شده بود آریا را می شناخت. همان پسری که از روز اول از دیدنش حسی بدی پیدا کرد!
سعی کرده بود نفس را از آریا دور کند اما نشد و حالا به دلیلی که هنوز نفهمیده بود اینجا بود و ساعت ها هم خبری از نفس نداشت. ترسش را کنار گذاشت و برگشت. بشین…نفس کجاست! گفتم نفس کجا…حرفش کامل نشده بود که آریا سرش را بالا گرفت نگاهش نه تند بود نه عصبی و نه حتی تهدیدآمیز اما جدی بود، جدیتی که همه را رام خود می کرد. سَتین که فهمید آریا آدم امر و نهی شنیدن نیست آرام گرفت و سعی کرد از در ِ خواهش وارد شود. روی مبل نزدیک به آریا نشست. خواهش می کنم بگو نفس کجاست؟ چه بلایی سرش آورد؟ چشم بست و بی صدا خنده تمسخرآمیزی روی لبش نشست، از یاد روزبه و حالی که بخاطر نفس به روزش آمده بود مشت هایش در هم گره خورد. چشم باز کرد دستانش را دور گردی دسته مبل حلقه زد و فشرد. سَتین از نگاه آریا ترسید و خودش را عقب کشید.
همه چی رو در مورد تو اون دوست حق بازت می دونم. نفس در سینه اش حبس شد، آب گلویش را به سختی قورت داد. یعنی …یعنی چی ..!؟ نیش خنده عصبی زد. یعنی اینکه میدونم تو کجا و تو شرکتی و حتی تو کدوم قسمت شرکت پارس گستران کار می کنی حقوقت چقدر ِ .. اسم رئیست چیه! اسم پدر مادر.. و حتی ناپدریت که میشه پدر اون دوستِ باهوشت. هم در مورد تو هم در مورد نفس..از جایش بلند شد، متقابلا سَتین به سرعت از جایش بلند شد. آریا ابرو در هم کشید انگشت تهدیدش را به سمته سَتین نشانه رفت. خوب گوش کن ببین چی بهت می گم دختره، نفس زندگی منو نابود کرده و تا نابودش نکنم جنازه اش که هیچ یه تار از موهاش هم از این خونه بیرون نمیره. نیوردمت اینجا که از نقشه هام واسه ات. نفس چکار کرده! متنفر بود از این که کسی میان حرفش بپرد، حرص زد دست سنگین روی شانه ی سَتین نشست که ضربان قلب سَتین را بالا برد انگشت تهدیدش مقابل نگاه ترسیده و چهره ی رنگ پریده ی سَتین گرفت.