






دانلود رمان مرگ به وقت بهار pdf از مرسه رودوردا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، غمانگیز، رازآلود، فلسفی، روانشناختی
خلاصه رمان مرگ به وقت بهار
جهان این اثر بیمکان و بیزمان است؛ مختصات جغرافیایی در کار نیست و مکانهایی که نام برده میشود در حقیقت وجود خارجی ندارد. همچنین در این رمان، تاریخی مشخص نمیشود، خبری از تکنولوژی و یا حتی غیاب تکنولوژی نیست. این رمان بهلحاظ شکل، بسیار پیچیده توصیف شده است؛ اثری که در آن از نشانه و سرنخ خبری نیست. هرچه پیش میروید، داستان انگار عجیبتر و گمراهکنندهتر میشود، اما گفته شده که جذابیتش با خواننده کاری میکند که نتواند کتاب را زمین بگذارد و خودش را به این دهکدهی شوم و جریان رودخانهی افسارگسیختهاش میسپارد.
قسمتی از متن رمان مرگ به وقت بهار
اسطبل ها را رد کردم و از میان محوطۀ اسب ها به راهم ادامه دادم. همان موقع صدای ضربات چکش به گوشم خورد. انگار دهکده در آخرین لحظات حضور آفتاب، در غباری یاسی رنگ فرومی رفت. زنبورها همه جا بودند. به برج سلاخ خانه و ساعت بی عقربه اش نگاهی انداختم و به خانه های پراکنده بعضی هایشان هنوز سر پا و خیلی هایشان زیر وزن آن همه اقاقیا و شاخه های یاس خم شده بودند. دهکده را که پشت سر میگذاشتی صدای رودخانه بلندتر میشد. آهنگر کوتاه قد و چاق بود و پاهای کجی داشت. همیشه از دیدنش خوشحال می شدم از دیدن آن چکش و سندان از دیدن جرقه هایی که از دل کوره بیرون میپریدند از صدای شیون آهن که انگار در دل آب جان می گرفت.
کوچک تر که بودم خوشم می آمد به تماشای این چیزها بنشینم، از همان روز اولی که سراغ او رفتم تا ساخته شدن حلقه ها و درفش ها و پلاک ها را ببینم روی پلاک های اهالی دهکده فقط نام صاحبشان حک میشد اما اگر یکی از اهالی خانه سینیور می مرد بالای اسمش طرح زنبوری حک میشد که داشت صاف میرفت داخل منقار باز یک پرنده. میگفتند سینیور آخرین بازماندهٔ طایفه شان است. بعد هم میزدند زیر خنده سر ظهر به خصوص روزهای تابستان که نفس آدم بالا نمی آمد و سایه به رنگ آبی بود صدای چکش و ضرباتش به سندان در تمام دهکده می پیچید. آهنگر به من میگفت میبینی؟ پلاک ها اسم دارند. حلقه ها را میبینی؟ مبادا به کسی بگویی این حرف ها را از من شنیده ای.
به دنیا که آمدی بلافاصله برایت حلقه و پلاک ساختم بعد هم همراه پدرت رفتیم که حلقه و پلاک را به درختت میخ کنیم… از جنگل مردگان میگفت؛ میگفت تا قبل از اینکه مرد شود پا به جنگل مردگان نگذاشته بود. تا چشمش به من افتاد که دم در ایستاده بودم دست از چکش زدن کشید. موهایش ژولیده بود و ابروهایی پهن و دستانی بزرگ با انگشت هایی گوشتالود داشت. ناخن هایش را گرفته بود. قطره ای عرق از گونه اش پایین سرید. رفتم به سمتش و هرآنچه را که دیده بودم برایش تعریف کردم. یک کلمه هم به زبان نیاورد. به جایش سرش را فرو کرد داخل سطلی که برای خنک کردن آهن کنار دستش میگذاشت، چیزی تنش کرد و با عجله بیرون زد، بدون آنکه دکمه های لباسش را تا بالا ببندد. همان جا ایستادم …
جهان این اثر بیمکان و بیزمان است؛ مختصات جغرافیایی در کار نیست و مکانهایی که نام برده میشود در حقیقت وجود خارجی ندارد. همچنین در این رمان، تاریخی مشخص نمیشود، خبری از تکنولوژی و یا حتی غیاب تکنولوژی نیست. این رمان بهلحاظ شکل، بسیار پیچیده توصیف شده است؛ اثری که در آن از نشانه و سرنخ خبری نیست. هرچه پیش میروید، داستان انگار عجیبتر و گمراهکنندهتر میشود، اما گفته شده که جذابیتش با خواننده کاری میکند که نتواند کتاب را زمین بگذارد و خودش را به این دهکدهی شوم و جریان رودخانهی افسارگسیختهاش میسپارد.