
دانلود رمان معمار عشق pdf از دوشیزه
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان معمار عشق
داستان دختر و پسریه ڪه به صلاحدید خانواده هاشون براے هم در نظر گرفته میشن و هر ڪدوم به خاطر شرایطے ڪه دارن مجبور میشن ڪه تن به این ازدواج بدن…ولی حضور شخص سومے باعث میشه مسیر زندگیشون ناهموار بشه…
قسمتی از متن رمان معمار عشق
شاید مسخره به نظر میرسید ولی این نزدیکی به باراد و بعد از دو ماه و نیم برای اولین بار داشت تجربه میکرد… همیشه نزدیک شدن باراد بهش مساوی بود با افتادن درد به یکی از قسمت های بدنش… یا شنیدن داد و هوارش… ولی حالا در نهایت آرامش کنار هم بودن و هانیه ناباورانه حس کرد حضور باراد در کنارش زمین تا آسمون با کسای دیگه فرق میکنه…با اینکه باراد شوهرش بود. ولی اون و همچنان یه غریبه میدونست. اما حالا… این حس خوبی که تو وجودش رخنه کرده بود… داشت بهش میگفت باراد حداقل برای قلبش که داشت خودش و به قفسه سینه اش می کوبوند چیزی فراتر از اون غریبه ایه که تو ذهنش جا داره…
تحت تاثیر همین احساس قشنگی که قلقلکش میداد ناخودآگاه نفس عمیقی کشید که به دنبالش حجم عطر خوشبوی باراد با سخاوت وارد مشامش شد… این بو رو دو بار دیگه هم حس کرده بود…. وقتی از ترس تاریکی نگاهش کرده بود و وقتی داشتن از محضر به خونه برمیگشتن…. اونجا هم باراد با حفظ آرامش کنارش بود و هانیه فرصت کرده بود تا به چیزای دیگه به خصوص حس خوب این عطر دلنواز فکر کنه…هنوز به قدر کافی از حضور نصفه و نیمه باراد در کنارش لذت نبرده بود که سر باراد بهش نزدیک شد و صداش تو گوشش پیچید: یه وقت فکر و خیال برت نداره…
این نمایش فقط واسه این بود که بهت ثابت کنم تحت هیچ شرایطی نمیذارم به بهانه طلاق با آبروی من بازی کنی…. پس بهتره مغز کوچیکتو برای فکر بهتری به کار بندازی… هانیه سرشو چرخوند و بی حرف خیره شد به چشمای باراد که تو فاصله کمی از صورتش قرار گرفته بود… اصلاً حرفشو درست و حسابی نشنیده بود…فقط داشت به تن بم و گیرای صداش گوش میداد…امشب چش شده بود؟؟؟ انگار برای اولین بار باراد و دیده بود. برای اولین بار صداش و میشنید که چقدر گرم و دلنشینه…انگار برای اولین بار داشت تیله های آبی خوشرنگ چشماشو میدید و حس میکرد…