
دانلود رمان خفقان pdf از آسیه احمدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، ازدواج اجباری، انتقامی
خلاصه رمان خفقان
دو روز به عروسیم مونده و باردارم! عروسی که نمیدونه پدر بچه اش کیه؟! دست میزارم روی یه ظالم، ظالمی ک…..
قسمتی از متن رمان خفقان
دارم با مامان صحبت می کنم ولی تنهایی از پسش برنمیام به کمکت نیاز دارم به اینکه تو باهاش بحث نکنی…تو حریفشون نمیشی.. تنهایی نه ولی با هم چرا.. من دوستت دارم رستا.. فقط تو کوتاه بیا..لطفاا رستا صدام نزن…باشه.. کمکم می کنی؟! سر را به نشانه موافقت تکان دادم با صدای ضربه های محکمی که به در میخورد سبحان در را باز کرد. پوزخندی به حضور هراسان سیمین زدم..مامان یواشتر..
سیمین بی توجه به اخم و ناراحتی سبحان داخل آمد و گفت: عه اینجایی مامان جان.. آمدم الهه و رستا رو صدا بزنم. با نیشخند جلو رفتم..سلام زندایی جون بفرمایید .. سیمین رو به من چرخید.. سبحان پشت سرش بود. لحنم عصبی اش کرد ولی سعی در خونسرد نشان دادن خودش بود. سبحان عزیز کارت داره.. منم الان میام.. سبحان اصلا مادرش را نمیشناخت و البته من را…او حس کرد هر دو با این لحن آرام با هم کنار می آییم و هیچ خطری وجود ندارد خبر نداشت با نگاه به همدیگر هم در حال جنگ هستیم.
رستا زود بیا منتظرتم…با لبخند که شک نداشتم سیمین را سکته میدهد گفتم: حتماا…سبحان که خارج شد سیمین در را بست و با عصبانیت به طرف من چرخید و جلو آمد. به نفعته زیاد دور و بر سبحان نچرخی…زندایی خوب نیست آدم با عروسش اینطوری صحبت کنه…تو خوابت ببینی که عروس من بشی؟! لب هایم را جمع کردم و به حالت دلخور ولی تمسخر گفتم؛ تو خواب چرا هانی.. تو بیداری نشونت میدم. سبحان و عاق می کنم ولی نمیزارم سمتت بیاد.