
دانلود رمان مروارید pdf از نازنین محمد حسینی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان مروارید
بُرهان زرگر، ته تغاری حاج آقا زرگر بزرگ راسته طلا فروش های بازار بزرگ تهران، پسری از یه خانوادهی سنتی و مذهبی که بجز خواهر و مادرش با هیچ جنس مونثی هم صحبت نمیشه و چشماش هیچ زنی رو نمیبینه! رسواییش وقتیه که اونو توی بدترین موقعیت با زنی میبینن! برهان چشم پاک حالا باید برای رهایی، با دختری ازدواج کنه که و مروارید دختر هجده سالهای که برای رسیدن به آرزوهاش از پرورشگاه که تمام این سالهای زندگیش رو اونجا گذرونده میاد بیرون و به دنبال زندگی جدید میره!
قسمتی از متن رمان مروارید
یه مکث کرد و من نمیدونستم چرا باید اسم اصلیم رو بهشون بگم. منی که از همون زمانی که زبون باز کردم از اسمم متنفر بودم و هزارتا اسم براي خودم گذاشته بودم باز توي این موقعیت شدم مروارید… تسبیح رو از این دستش داد به اون یکی دستش و من دونه هاي سبز رنگ شاه مقصود رو دنبال کردم که با حرکتشون توي هوا می رقصیدن. توي گهواره ي من یه نامه بوده و یه تسبیح شاه مقصود. همین حسم به اون تسبیح باعث شد تا ناخواسته حس خوبی از حاجی بگیرم.
بهش می گفتن حاجی و من هم همون اسمی رو توي دلم براش گذاشتم که شنیده بودم. حاج زرگر! کجا زندگی میکنی دخترم؟ مرد هاي زندگیم ختم می شدن به سید نگهبان که اکثر وقتا بود و چند تا از کارمنداي شیرخوارگاه و دوستاي بچگیم که همون موقع ها میدیدمشون. دیگه به غیر از اونا مردي نبود که بشناسم. این مرد یه طور خوبی آرامش داشت. یه حالت روحانی که هرکس از توي نگاه اول میتونست از صورتش این آرامش رو جذب کنه. از در فاصله گرفتم. با آرامش… جراتم بیشتر شد ولی دیگه دعوا نداشتم.
چادرم رو توي مشتم جمع کردم بالا و یه تاي ابروم رو بالا انداختم. یه نگاه سمت دلیل خان انداختم که نگاهش داشت سرامیک هاي کف حُجره رو بررسی می کرد چرخوندم و بعد به حاجی نگاه کردم. تا دیروز همون جایی که بزرگ شدم. ولی دیگه جا و مکان ندارم. خودم زدم از اونجا بیرون. حاجی نوکرتم آخه جا و مکان من به چه کارت میاد؟ برهان زیر لب گفت: االله و اکبر. بابا جان حرف هاي این دختر رو باور میکنی؟ به من نگاه نمیکرد ولی من نگاهم روي ریش سیاه و موهاي پر پشت سیاهش نشست.