
دانلود رمان راز همیشگی pdf از پری نسیمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، معمایی
خلاصه رمان راز همیشگی
دختری از سرزمین مقاومت… در نبردی نابرابر، جنگ و هنرش را با هم میآمیزد… برای خواستههایش میجنگد، حتی اگر پای کسی در میان باشد که هرگز نخواسته …
قسمتی از متن رمان راز همیشگی
حدود سه ماه بود که ایران مونده بودم و درست و حسابی به جز زنگهایی که ارشام به من میزد ازشون خبری نداشتم… انقد درگیر شده بودم که توی این سه ماه فقط تونستم یکی دوبار با آرزو حرف بزنم…. در واقع از حال خرابش اصلا خبری نداشتم. وقتی دیدم اونجوری بیجون و با حال خراب و گونههای گود رفته روی تخت بیمارستان خوابیده زانوهام سست شد… یک آن با خودم گفتم چی شده که خدا داره تموم زندگی منو این جوری زیر و رو میکنه؟ عزیز دیگه طاقت نیورد و با اضطراب کامل ازش پرسید: جونم رو به لبم رسوندی شوکت… آخه آرزو چش شده بود؟ عمو آهی کشید و با صدای لرزون ادامه داد: سرطان خون….
آرزو مبتلا به سرطان شده بود اونم از نوع بدخیمش. یهو عزیز محکم با دست زد تو صورتش و گفت: خدا مرگم بده… آخه چرا به ما هیچ خبری ندادی تو اون موقع پسرم؟ باورم نمیشد…. سرطان خون؟…. همیشه از سرطان به غول خورنده تو ذهنم ساخته بودم… که اگه کسی بهش مبتلا بشه… نمیتونه سالم در بره…. بدترین بیماری که تو ذهنم سراغ داشتم سرطان بود… باورم نمیشد زن عمو بهش مبتلا شده باشه…. عمو معلوم بود حالش خیلی بده…. انگار با یادآوری اون لحظهها داشت با خودش عذاب بدی رو حمل میکرد… همون موقع آرشام رو به عمو گفت: بابا اگه حالتون خوب نیست دیگه ادامه ندید لطفا… میترسم حالتون باز بد بشه…
استرس و ناراحتی اصلا واستون خوب نیست. عمو: نه بابا… بزار بگم…. بزار بگم و خلاص شم…. خسته شدم دیگه انقد به شکل یک آدم ترسو بزدل و گناه کار قضاوت شدم. بابا با کلی تاسف داشت به عمو نگاه میکرد. البته تاسفی که بوی غم و ناراحتی داشت…. چهرهی مامان هم کلا بهم ریخته بود… معلوم بود اونم این قضیه رو نمیدونسته… نگاهم به عزیز افتاد قطرههای اشک روی صورت سفید و ماهش روون شده بود… خداجون چه شبی بود امشب… از صبح بهم گفتن خیره… کجاش خیر بود؟…داشت کلی چیز برامون روشن میشد، که لحظه به لحظه بیشتر ناراحتمون میکرد …