
دانلود رمان فیل در تاریکی pdf از قاسم هاشمی نژاد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: پلیسی، عاشقانه
خلاصه رمان فیل در تاریکی
داستان فیل در تاریکی، در هفتهای یخزده، جلال (واردکنندهٔ خودروهای لوکس) ناخواسته محمولهای از مواد مخدر را به تهران میآورد. پس از قتل برادرش، تعقیب خشمگینانهاش در تهران آغاز میشود …
قسمتی از متن رمان فیل در تاریکی
وقتی آخر شب جلال امین به زنش عصمت خانم گفته بود يك ساعتی کار دارد و میرود بیرون برمیگردد و دیده بود عصمت خانم اخم کرده بود و بعد كه عقب يك چراغ قوه میگشت چشمهای عصمت خانم از تعجب گشاد شده بود و بعد که آمده بود بیرون سرخیابان و دوسه دفعه بالا و پایین رفته بود و دیده بود همه جا امن است آنوقت فهمید نقشهاش گرفته بود. جلال امين، يك كله تا خیابان ری راند. از انبار حاجی عوض پور که میان دو کوچهی باریک بود رد شد. دور زد ماشینش را همانجا نگه داشت. کهنه پیچ آچارها و چراغ قوه را زیر کت پنهان کرد و پیاده طرف انبار حاجی راه افتاد. از مقابل در بزرگ انبار رد شد تا سر کوچه رسید.
دوروبرش را پایید. هیچکس نبود يک ماشین داشت رد میشد و نورش تا به تا بود. جلال ایستاد. ماشین به سرعت گذشت و يك وانت بار بود. جلال داخل کوچه پیچید و زنگ در كوچك توی کوچه را زد. دوباره زد صدای لخ لخ يك پای بیحوصله آمد. پیر مردی لنگهی در را پس کشید گفت: باکی کار دارین بابا؟ جلال ديد پير مرد يك پالتوی سربازی به کول انداخته بود، يك شبکلاه سرش بود و سبیلهاش آویخته و لرزان بود. گفت: منم، آقا کرامت. جلال. -سلام باباجون صفا آوردی. بیا تو بابا. و راه داد در را بست. جلو جلو طرف اتاقکی میرفت که بیست سالی بود تنها در آن سر کرده بود. جلال گفت: زحمت دادم آقا کرامت اومدم سری به ماشین بزنم و برم.
-این وقت شب بابا جون؟ -دیگه وقت نبود. سرم خیلی شلوغ بود. -سرت انقد شلوغه که از این پیرمرد تنها هم حالی نمیپرسی، بابا جون؟ -روم سیا آقا کرامت. -زنده باشی بابا جون. بعد گفت حالا یه استکان چایی میل کن بعد. جلال گفت: اگه کارم زودتر تموم شد چشم. انبار حاجی دراصل يك كاروانسرا بود وقتی حاجی عوض پور، بعد از شهریور بیست، آنجا را خرید و تبدیل به انبار کالا کرد، کاروانسرا مخروبه بود. حاجی همهی کاروانسرا را کوبید و فقط دو تا دهنهی جنوبی را نگه داشت. زمین قسمت شمالی را تکه تکه کرد و فروخت و بقیهی کاروانسرا شد انبار کالا حاجی. آقا کرامت را که زمانی درشکه چی بود برای سرایداری آنجا آورد. و اتاقی در گوشهی شرقی انبار برایش ساخت …