
دانلود رمان ریکاوری pdf از سامان شکیبا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی
خلاصه رمان ریکاوری
“شاهو، پسر کرد خوشچهرهای که دلها را میربود، اما خودش هرگز حاضر نبود اسیر عشق شود… تا اینکه روزی چشمهای نازنین دختری که در خانهٔ سرایداری مادربزرگش زندگی میکرد، ایمان و آرامشش را دزدید و او را در گرداب احساساتی ناخواسته غرق کرد.”
قسمتی از متن رمان ریکاوری
کمی خم شد تا بتواند چهره مرد را ببیند اما جز تصویری مات نتوانست چیزی تشخیص دهد.-آقا؟ حالتون خوب نیست؟مرد که جوابش را نداد خودش هم بابت سوال بيجايش حرص خورد. خب معلوم است که حالش خوب نیست.دوباره کمر راست کرد و با خود گفت: به من چه اصلا …» و صدایی تو سرش پیچید که اگر فردا صبح قبل از رفتن به هنرکده با جنازه اش مواجه شوی چه؟کمی این پا و آن پا کرد و در نهایت تصمیم نهایی اش را گرفت. رو به مرد زخمی کرد و گفت:الان زنگ میزنم آمبولانس بفرستن. صدایش آنقدر نامفهوم و گرفته بود که دلناز پرسید: چی؟و برای آنکه بهتر بشنود روبروی مرد زانو زد و چراغ قوه موبایلش را مقابل صورت خونی اش گرفت.چشمانش را به زحمت باز کرد و بریده بریده گفت:-ام … آمبولانس… نه!
دلناز بی اختیار محو چشمان مرد غریبه و زخمی شده بود به نظرش این چشم ها غیر عادی می آمدند. دقیقا چه رنگی بودند که در این تاریکی برق میزدند؟ سبز؟ آبی؟ عسلی؟ شاید هم طوسی…موبايلتون کجاست؟ همراهتون هست؟ زنگ بزنم به کسی بیاد دنبالتون. -زدن.دلناز بعد از چند لحظه مکث متوجه منظور مرد از زدن» میشود.متاسفم… البته تو این محل از این اتفاقات زیاد میوفته پس شماره یه نفر از نزدیکانتون رو بدین.مرد سرش را به دیوار آجری پشت سرش تکیه داده بود و ظاهرا اهمیتی به حرف های دلناز نمیداد. رفتارهایش باعث تعجب دلناز بود چرا نمیخواست به بیمارستان برود؟اگر خلافکار و یا آدم خطرناکی بود چه؟شاید هم بیچاره پول دوا و درمانش را نداشت…بهتر نبود راهش را بکشد و برود؟ چرا میخواست برای خودش دردسر درست کند؟
نگاهش را بین در خانه و مرد در رفت و آمد بود در نهایت کلافه پایش را به زمین کوبید. بالاخره یک جایی این دل مهربان کار دستش میداد.اگر دیرش نشده بود به هر شکلی که شده راضی اش میکرد که به بیمارستان برود ، اما باید هر چه سریع تر در خانه حاضری میزد.از فکری که به ذهنش رسیده بود خودش هم جا خورد شک نداشت که این کار دیوانگی محض است اما شاید با خودش هم لج کرده بود. حرف های مهسا در سرش چرخ میخورد که مدام میگفت تا کی میخوای غلام حلقه به گوش عمو و زن عموت باشی؟مهسا تا حدودی حق داشت تقریبا تمام عمرش به حرفهای این دو نفر گوش کرده بود.شاید اوج سرکشی اش زمانی بود که عمو بهمن اش ، اجازه نداد او به سرکار برود و دلناز سرسختانه آنقدر سر حرفش ماند تا عمویش در نهایت مجبور شد رضایت دهد.