
دانلود رمان سایه های گرگ و میش pdf از سودی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان سایه های گرگ و میش
او صدای گریه های آرام خود را میشنید، اما این بار نه از سر درد، بلکه از لذتی که بدنش را مانند آتش می سوزاند. نور خورشید از لای گیاهان خشکیده به چشمانش میخورد، در حالی که خود را به سمت آن پسر میکشید، پسری که با او نه ملایم بود نه محافظهکار. برای اولین بار در نوزده سال زندگی، داونپورت بودنش آن تصویر پرنسسِ در حباب برای کسی اهمیتی نداشت. برای او فقط یک زن بود… و این آزادی، شیرین تر از هر جادویی بود که خانواده اش به او تحمیل کرده بودند.
قسمتی از متن رمان سایه های گرگ و میش
دوباره حسی باعث میشد که بخواد اون پسر رو بخاطر اعتماد بنفس محض آزاردهنده اش لگد بزنه. اون لذت مخرب که پسر بهش میداد رو فراموش میکرد و خودشو به زندگی ای که براش برنامه ریزی و تعیین شده بود راضی میکرد. اون می تونست فکر کنه که هیچ چیزی بدتر از این نیست که به سمت پسر بخزه و پیروزی رو تو چشمای پسر ببینه در حالی که داره دختره رو تصاحب میکنه. نه اون در حالی که اسبشو هدایت می کرد و می روند داشت به این موضوع فکر میکرد. من بر نمی گردم؛ ترجیح میدم بمیرم تا اینکه دوباره عاشق هارپر نیلی بشم. قراره با این دختر چیکار کنیم؟ خدا میدونه ما مطمئنا نمی تونیم ببریمش.
صداها خیلی یواش بودن اما رونا به هر حال می شنیدشون و می دونست دارن راجب خودش صحبت میکنن. اون سر کوچیک و استخونیشو بیشتر خم کرد و به شکل گره مانند در آورد، زانوهاشو تو دلش بغل کرد و با حالت گیجی و منگی از پنجره به باغچه ی تمیز مرتب چمن کاری شده ی خونه ی مادر بزرگش خیره شده بود. بقیه ی مردم حیاط داشتن اما مادر بزرگ به باغچه چمن کاری شده داشت. چمنا حسابی سر سبز بودن و اون همیشه عاشق احساسی بود که وقتی با پای برهنه روی چمنا راه میرفت… انگار داشت رو پادری ای از گیاهان زنده راه میرفت. گرچه حالا هیچ میل و رغبتی به بیرون رفتن و بازی کردن نداشت…
فقط میخواست اینجا کنار این پنجره ی بزرگ بشینه، همون پنجره ای که همیشه بعنوان پنجره ی رویاییش بهش فکر می کرد و وانمود کنه که هیچ چیزی تغییر نکرده که مامان و باباش نمردن و اون قرار نیست هیچوقت دیگه نبیندشون. این با جاسمین فرق داره اون یه خانم جوونه، نه مثل رونا که هنوز یه بچه ست ما حقیقتا برای به عهده گرفتن مسئولیت فردی به این جوونی خیلی پیریم. اونا دختر عمه اش جسی رو میخواستن اما اونو نمیخواستن. رونا در حالیکه به بحث بين عمه ها و عموهاش راجب اینکه باید باهاش چیکار کنن و لیست بلند بالایی از دلایلشون که هر کدومشون چرا خوشحال تر میشن اگه جسی رو با خودشون ببرن و رونا فقط به دردسر میشه براشون گوش میداد سرسختانه پلک زد تا اشکاشو به عقب هل بده و نذاره سرازیر بشن…