






دانلود رمان پرتو pdf از مرضیه مقدمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، خدمتکاری، اجباری
خلاصه رمان پرتو
پرتو فقط یک خدمتکار بود، تا روزی که مجبور شد با مردی ازدواج کند که دنیا به او پشت کرده بود. حالا باید با زخم های قدیمی او روبرو شود و شاید خودش هم در این راه، عاشق شود.
قسمتی از متن رمان پرتو
از صبح ھی دارم با خودم کلنجار میرم. راستش می ترسم. نمی دونم اگر این داستان فاش بشه چی میشه از طرفی چطور میتونم حرفم رو بهشون ثابت کنم ؟ دو دلم و افکارم به ھم ریختست. یه جورایی ھم دوست دارم تاوان تموم تحقیر ھایی از طرف این دختره بهم شد رو ازش بگیرم. اما دلم نمیاد. از طرفی مطمعنم احمد ھم اخراج میشه و در اون صورت باید منتظر جواب احمد ھم می موندم. تصمیم گرفتم شب به منطقه ی ممنوعه برم .درسته از دفعه ی پیش خاطره ی خوبی نداشتم اما اون منطقه خلوت گاه من با پروردگارمه و آرامش عجیبی رو بھم القا میکنه. می خوام با خدا حرف بزنم و از اون مشورت بگیرم ……..اما کاش ھیچ وقت پام رو تو اون منطقه نمی گذاشتم چون…….
لعنتی … خدایا یعنی بھش بگم … اما مطمئنم که نابود میشه حالا ھرچقدر که من ازش بدم بیاد دلیل نمیشه که با بی رحمی بھش بگم… شاید باور نکنه … پس از این به بعد باید دنبال مدرک جمع کردنم باشم… خدا….. دلم براش میسوزه .. ھمینطوری کهداشتم با خودم حرف میزدم رفتم سمت قسمت ممنوعه انگار یه نیرویی منو به اون سمت میکشوند …. با رفتنم به اونجا صدام بلند کردم چون مطمئن بودم کسی نه به اینجا سر میزنه و نه صدامو کسی میشنوه … بنابراین شروع کردم به بلند حرف زدن: خدایا … خودت راه حلی بھم نشون بده که بتونم بھش بگم …. مرده وغیرت داره…ھرچقدرھم تو این یه ماه خودشو برام سنگی و مغرور نشون داده اما راضی نیستم اینطوری … از درون خردش کنم …
ای بابا من چطوری به کیارمین بگم زنشو با احمد دیدم … لعنتی…لعنتی… نشستم روی زمین و سرمون با دستامو بغل گرفتم… یکدفعه احساس کردم یقه ی لباسم از پشت کشیده شد نفسم یه لحظه قطع شد ھمین که صورتمو برگردوندم یه سیلی برق و از چشمام پروند … درد سیلی شروع نشده بود حس کردم یه مشت خیلی قوی به شکمم خورد … با صدای کیارمین چشمامو به سختی باز کردم: چی زری زدی زنیکه … امکان نداره مھناز ھمچین کاری کرده باشه … زود باش بگو … اون نمی تونه اینقدر پست باشه …به سختی تونستم پوزخند بزنم و بگم : پست تر از این حرفھاست … با شنیدن این حرف من کنترلش رو از دست داد و با تمام قدرتش مشتی حواله ی صورت من کرد .. به شدت به عقب پرت شدم