
دانلود رمان سایه های تردید pdf از پروانه ایجازی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، رئال، کمیاب
خلاصه رمان سایه های تردید
غزل، دختری پر جنب و جوش، با اذیت کردن معلمش آقای پالیزان و پسر عمه آرامش، روزبه، سعی در پنهان کردن احساسات واقعی خود دارد. شیدا، دختر دایی غزل، عاشق روزبه است اما غزل با رفتارهایش مانع از نزدیک شدن آن ها می شود. داستان وقتی عمق می گیرد که آقای پالیزان پرده از رازی بر می دارد که…
قسمتی از متن رمان سایه های تردید
بهت حسودیم میشه. دستت روی سر من عروس خانم. به رویش لبخند زدم و تشکر کردم. بعد از گذراندن مراسم نامزدی احساس می کردم از دنیای قشنگ دخترانه ام فاصله گرفته ام. در کنار کیوان بودن باعث شده بود از درس و مدرسه حتی اطرافیانم غافل شوم. اما از بند بسیاری از مسائل که در دوران تجرد برام محدودیت ایجاد می کرد آزاد شدم. کیوان هیچ مخالفتی با عقاید و عملکرد های من نداشت. برای همین با خیالی آسوده هر کاری می خواستم می کردم. هر روز موهایم را به یک شکل و یک رنگ در می آوردم و یا در نوع لباس پوشیدنم دیگر هیچ مانعی نمی دیدم. از این که کیوان در برابر کارهایم هیچ اعتراضی نمی کرد راضی و خوشحال بودم. بیشتر برای همین مهرش ذره ذره در وجودم نفوذ می کرد.
یعنی هر بار حرکتی را شروع می کردم و از طرفش اعتراضی نمی دیدم و نمی شنیدم از او بیشتر خوشم می آمد و از این که آزادانه تر و بی پرواتر از قبل در جمع ظاهر می شدم پر و بال می گرفتم.حاال دیگر در جمع خانوادگی و فامیلی هم کیوان همراهم بود. بعد از عید نوروز بود که من با شوق و ذوق وصف ناپذیری خود را اماده رویارویی با نامزدم می کردم. بعد از کلی ور رفتن با صورتم از مقابل آیینه دور شدم. همین که از در اتاق بیرون اومدم نگاهم با نگاه پریشان سام تلاقی کرد. ولی او در کمال سنگدلی از من روی گرداند و با لحن سرد و عاری از محبتی گفت: بازم تشریف می برید سر قرار کیوان جونتون؟…از طرف من بهش بگو سر خیابون انتظار نکشه به ما افتخار بده تا توی خونه زیارتشون کنیم. حتما مارو لایق نمی دونن که سر خیابان منتظر موندن رو به ما ترجیح میدن.
دهانم بسته شده بود نمی دونستم چه طور باید جواب طعنه هاش رو بدم. ولی بالاخره زمزمه هاش آتش خشمم را شعله ور ساخت: از قول من بهش بگو یکم غیرت به خرج بده تا تو با این سر و وضع خجالت آور راهی کوچه خیابون نشی. بهش بگو اگه عرضه داره جلوی تو رو بگیره و الا خود ما واسه این کار اقدام می کنیم…آخه می دونی با این حرکات و رفتار های زننده ات دیگه داری آبروی همه رو می بری…ولی متاسفانه نه تو به روی خودت میاری نه نامزد سینه چاکت که یک ذره مردونگی…. این دیگه غیر قابل تحمل بود برای همین حرفش رو بریدم و گفتم: این مسائل به تو ربطی ندارد. زیادی جوش نزن بخار می شی ها. این را گفتم و در حالی که بغض بر گلویم پنجه می کشید از خانه بیرون اومدم. فاصله خانه تا سر چهار راهی که او انتظارم را می کشید دویدم. خیلی خودم را کنترل کردم تا اشک هایم جاری نشود.