






دانلود رمان پایان تلخ pdf از maryam_23
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان پایان تلخ
امیرحسین که عاشق دخترخاله اش شده، با دنیایی از موانع طبقاتی روبروست. برای تغییر وضعیت، ناگهان خود را در حرفهای می یابد که همیشه آن را تحقیر می کرد. این شغل جدید رازآلود، هم ثروت و هم تاریکی به همراه می آورد. اما آیا او حاضر است برای عشق، خود را بفروشد؟ و آیا دخترخاله اش وقتی از حقیقت جدید مطلع شود، بازهم او را خواهد پذیرفت؟
قسمتی از متن رمان پایان تلخ
بزنشون… چرا؟؟ چون من میگم… بپر سه تیغه کن و بیا بلوز و از دستش کشیدم بیرون و گفتم: این یه قلمو دیگه بیخیال … دستی به صورتش زد و گفت: این تن بمیره … دفعه اول و آخریه که ازت می خوام چجوری تیپ بزنی…مشکوک نگاش کردم … این چه کاری بود که نیاز بھگه این چیزا داشت ؟؟؟ داشتم نگران میشدم … با قسمش اخمام رفت تو ھم و با مشت کوبیدم روی سینه گرد و پھنش…نسبتا داد زدم و دفعھ اول و آخرت بود این حرفو زدی نکبت… خندید و دستاشو گذاشت رو چشماش و گفت: رو تخم چشمام …
قھقھ زدم و مشت دیگه ای به بازوش زدم و گفتم: که دیگه حرف من رو …پرید وسط حرفمو با خنده گفت: منحرف تخم چشممو می گم…بلند خندیدم و رفتم سمت در … مامان با سینی چایی از آشپزخونه اومد بیرون و با تعجب گفت: امیر مامان بدون لباس می خوای بری؟؟؟ نگاھی به خودم انداختم … راست می گفت ھیچی تنم نبود … پس کلمو خاروندم و گفتم: نه میخوام ریشامو بزنم… مامان آھانی گفت و نشست … سروش با خنده از اتاق بیرون اومد و کنار مامان نشست … رفتم سمت حموم … درو باز کردم و رفتم داخل … جلوی آینه ایستادم و صورتمو کفی کردم … دسته تیغمو برداشتم و یه تیغ جدید انداختم روش …
آروم کشیدم روی صورتم و ریشامو زدم … کارم که تموم شد صورتمو شستم و سرمو گرفتم زیر آب … چشمامو بستم و بلند گفتم: داداش حوله رو برسون… چند دقیقه بعد صدای سروشو که داشت نزدیک می شد شنیدم: نگفتم حموم کن که … یه ریش خواستی بزنیا…شیر آبو بستم و سرمو بلند کردم که سروشو متعجب جلوی در دیدم … حوله رو گرفت سمتم و گفت: خر وقت نداریم خب … یه سشوارم گذاشتی دستمون حوله رو گرفتم و انداختم رو سرم … از حموم رفتم بیرون و گفتم: سشوار نمی خواد … با حوله خشک می کنم و تموم… زد پس کلم و گفت: می خوای سرما بخوری مرتیکه؟؟