






دانلود رمان کنت لیمویی pdf از دنیا میری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان کنت لیمویی
حالم خوب است. مطمئنم همه چیز درست می شود. تو می آیی و آن هیاهوی سیاه را خاموش خواهی کرد. با آمدنت، رنج ها به پایان می رسد و روزهای تاریک، جای خود را به شروعی تازه می دهند؛ دقیقاً پس از فرود آخرین شعاع خورشید. از زمانی که خبر آمدنت را دادی، گویی فرودگاهی در سینهام برپا شده است.
قسمتی از متن رمان کنت لیمویی
ولی اون لحظه تنها چيزی که اهميت نداشت غرورم بود، اگه دانيال کمکم نمي کرد بايد شبو تو خيابون مي خوابيدم، غرورم در مقابل اين قضيه هيچ ارزشی نداشت. نگاهمو از دستام به چشمای دانيال سوق دادم نمي فهميدم حرفام تاثيری روش گذاشته يا نه مجبور بودم منتظر بمونم تا خودش به حرف بياد و بفهمم چی تو سرش ميگذره. چند دقيقه گذشت و دانيال همچنان سکوت کرده و عميقا به فکر فرو رفته بود. دوست داشتم زودتر حرف بزنه از انتظار متنفر بودم. صبرم تموم شد و با لحن پر خواهشی گفتم: کمکم می کنی؟ دستی به ته ريشش که بلند تر از هميشه بود کشيد و گفت: معلومه که کمکت ميکنم پناه من هنوز دوست دارم…
شايد حتی بيشتر از قبلا؛ اين دوری واسه من خيلی سخت گذشت. لبخند جذابی زد و زمزمه کرد: هر صبح ز عشق تو اين عقل شود شيدا…حتی تصور اينکه اين حرفارو از دانيال بشنوم باور نکردنی بود. يعنی واقعا هنوز منو فراموش نکرده و دوسم داشت؟ از امشب ميتونی بيای خونه مجردی من، واسه ترک کردنم کمکت ميکنم؛ گفتم که تو يه کمپ آشنا دارم فقط…همه ی دلخوشی که از حرفاش به دلم سرازير شد با شنيدن اون کلمه دود شد…خواهش ميکنم از اون کلمه لعنتی استفاده نکن دانيال، اينکه مي خواد به من خونه بده که فقط نداره، داره؟ مطمئن بودم بعد از اون فقطی که گفت چيز خوبی در انتظارم نيست. به عادت هميشگيم شالم رو جلو کشيدم و گوشه لبم رو مضطرب به دندون گرفتم…
نگاه دانيال از چشمام به طرف لبام کشيده شد. به سرعت لبم رو از اسارت دندونم درآوردم و خجالت زده چشم از دانيال گرفتم. نفسم تو سينه حبس شده بود و نمي تونستم بهش نگاه کنم. خيلی آدم خجالتی نبودم ولی رفتارهای بی پروای دانيال هميشه خجالت زده م می کرد. با اومدن سفارشاتمون نفس حبس شده م رو بيرون دادم و از گارسون تشکری کردم به ظاهر بخاطر آوردن قهوه ها ولی در اصل بخاطر نجات دادنم از اون جو خفقان آور…گارسون قهوه ها رو جلومون گذاشت و رفت. از سکوت دانيال خسته شدم…فقط چی دانيال؟ برای چندمين بار تو اين ده دقيقه دستی به ريشش کشيد و گفت: راستش پناه چجوری بگم…با اين حرفش اگه يک درصد شک داشتم حرفی که ميخواد بزنه باب ميل من نيست اون يک درصد شک هم به يقين تبديل شد. هيچ وقت دانيال رو اينطوری کلافه نديده بودم، انگار دودل بود حرفشو بزنه يا نه…