
دانلود رمان کبوتر لیلی pdf از شبنم سعادتی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان کبوتر لیلی
داستان لیلی، مسیر از عشق به اسارت است. راوی که خود را کبوتری سرگردان می داند، به جای فرار از دام، دعوت میکند که معشوق بیاید و دامش شود: اصلا بیا و دام شو. این نکه اوج عشق است: یه انتخاب اسارت بر آزادی بیمعنا.
قسمتی از متن رمان کبوتر لیلی
موقع خروج از اتاق بابا جلویم را گرفت و با سگرمه های در هم گفت: صبر كن. خواست در اتاق را ببندد که خاله دلبر داخل اتاق سرک کشید و با نگرانی پرسید: چی کارش داری؟بابا غیظ کنان گفت: چیکارش میخوام داشته باشم؟ میخوام بهش پول بدم. تو خونه ی خودمون هم اختیار نداریم ای بابا!در را به روی خاله کوباند و زیر لب آدم و عالم را به فحش بست و چند تراول صدى از جیبش بیرون کشید و پرت کرد سمت دستم. نگرفتمشان و اسکناس ها ریخت زیر پای. حرصش شدت گرفت و مثل همیشه ناخنهایش را فرو کرد در پوست بازویم و با ریز کردن چشمهایش برایم خطونشان کشید. میری دکتر ولی برگشتی من میدونم و تو! آدرس اون پسره رو آماده میکنی و توضیح میدی با کدوم موبایل آژانس خبر کرده بودی!
خواستم توی به درد نخور رو آدم حساب کنم و مراعات حالت رو کنم اما توام نشون دادی مثل اون لاله ی عوضی نمک به حرومی! میدونم چطوری اون دست و پای دراز شده ت رو قیچی کنم! نونت رو دادم آبت رو دادم و مفت مفت خوردی و چرخیدی و تا به امروز هیچ خیری هم برام نداشتی بعد به جای قدرشناسی راه افتادی تو خیابونا که مامور و پلیس بریزی تو خونهم؟! سر چی؟! سر اون خواهر احمقت؟! شدت فشار ناخنهایش روی بازویم کم مانده بود گوشتش را بکند، اما درد غیر قابل تحملی که در گوش و سرم می پیچید اجازه نمیداد به درد دیگری فکر کنم. دردها که از هر طرف بهم تاختند یاد لاله افتادم. هر وقت که بابا این طور مرا مورد حمله قرار میداد، لاله خودش را سپرم میکرد و آنقدر با بابا کل کل میکرد جوابش را پس میداد که حواس بابا از من پرت شود و بیفتد به جان او. هر بار بعد هر دعوای بابا که بهش اعتراض می کردم چرا برایم فداکاری کرد با سر و صورت کبود می خندید و می خندید و می گفت که آنقدر کتک خورده که دیگر این دردها برایش پیش پا افتاده است…
من که نمیدانستم آن زخم ها روی قلبش خراش می اندازند نه پوست و بدنش. آخ لاله پس چرا آن روز من نتوانستم خودم را سپرت : نتوانستم حداقل برای یکبار هم من از تو دفاع کنم. راست میگفت من به درد نخور بودم و این به دردنخور همه اش سه ثانیه دیر به تو رسید و کار از کار گذشته بود! بابا صورتش را جلو آورده بود و با هر جمله ی پر خشمی که میگفت آب دهانش پرت میشد توی صورتم تو با این غلطی که الان کردی تکلیف زندگیت رو روشن کردی! من نمیذارم هر روز از فکر اینکه خر مغزت رو گاز بزنه و بری کلانتری، تن و بدن منو بلرزونی، اونم سر یه دختر احمق… ادعای غیرت و مردی اش چشم عالم را کور کرده بود و آن وقت به دخترش که خودش باعث مرگش شده بود چطور می توانست آنقدر راحت بگوید خراب؟