
دانلود رمان من سرکش pdf از شایسته بانو
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان من سرکش
برای متین السادات موحد، ورود به محیط کاری ای که در تضاد با فرهنگ خانوادگی و باورهای شخصیاش بود، چیزی فراتر از یک شغل ساده محسوب میشد. این تقابل او را با پرسشهای درونی و بیرونی روبهرو کرد؛ آیا می تواند هویت خود را حفظ کند یا ناچار به تغییر می شود؟ این تنها یک انتخاب شغلی نبود، بلکه سفری درونی بود به دل آزمونی که میتوانست او را به شناخت تازهای از خودش برساند…یک دختر محجبه، میان صنعت پر زرق و برق مد.
قسمتی از متن رمان من سرکش
شیرینی که زیر چادر قایم رو در میارم و می گم: هم استخدامم کردن هم از فردا می رم سرکار هم به عطر بو گندوی آقای رییس آلرژی دادم!! راضیه و مرضیه شادی کنان جعبه رو از دستم میکشن و میرن سمت آشپزخونه ولی مادرم نگران دستای یخ زدمو می گیره تو دستش و میگه: چرا حمله داشتی؟؟!! استرس؟! جاش مناسب نبود؟! استرس؟؟! مناسب نبودن جا؟؟!! به تیپ قیافه و طرز فکر ابریشم چی فکر میکنم و توی یه لحظه دلم می خواد برای مامان خیلی حرف بزنم…ولی برخلاف خواسته ام می خندم…هیچی مادر من آقای رییس عطرش بوش تند و بد بود همین…مشکوک نگام میکنه…همینه همین ؟! اون موقع ها که تو عطر فروشی بودی که از این حالت ها نداشتی آخه…همون موقع ها که عطر فروشی رو انتخاب کردم به مادر نگفتم… وقتی فهمید ناراحت شده بود…
دیگه نذاشته بود برم…منم برای اینکه بیش از این ناراحتش نکنم توضیحی هم نداده بودم تو همون مدت زمان کمم روزی نبود بیاد بره و حمله نداشته باشم … بجاش محکم محکم بغلش می کنم و در حالی که لپش رو صدادار می بوسم میگم: همین همین مونسسسسس جووونم!!! اونموقع هام انگار ریه هام عادت کرده بود به بوی عطر و اصلاً نمی فهمید …همیشه از اینکه تو شوخی بهش بگم مونس جون خوشش میومد و اینبارم با حکم کردن حلقه دستش دورم و بوسه زدن روی پیشونیم نشون میده که کیف کرده. بدو بدو بریم یه چایی شیرینی دبش بزنیم به افتخار دختر گلم که برای خودش خانمی شده و میره سرکار های جدی جدی… موقع خوردن چای با دیدن شوخی های مرضیه و خنده های از ته دل راضیه و نگاه های عاشقونه مادرم به سه تا جوجه اش مصمم تر میشم خودی نشون بدم…
برای اینکه خودم رو اثبات کنم نه به ابریشم چی که ذره ای درک نداره که زیبا شناختی ربطی به چادر نداره بلکه به خودم به خودی که توی این چند سال خیلی وقت ها به خاطر نوع پوششم تحقیر شدم خیلی وقت ها به خاطر اعتقادم از خیلی چیز ها محروم…من معارف نخونده بودم که همه ی آدم های دورم مثل خودم باشن … من طراحی لباس خونده بودم …رشته ای که تنها چادری ورودی هامون بودم …و شاید تنها چادری دانشگاه که تا آخرش چادری موند .. حتی اگه توی هیچ گروهی جا نداشت حتی اگه… خیلی وقت ها به واسطه چادری بودنش حقش رو از تلاشی که توی درس های مختلف کرده بود نمی گرفت…من مصمم بودم و مهم خواستنم بودم و می دونستم اگه خودم! فقط خودم…بخوام “ان مع العسر یسرا” است…وارد ساختمون که می شم در جواب سلامم سحر لبخند زنان از جاش بلند میشه و میاد سمتم…رفتار مودب و موقری با من داره …و بی اختیار باعث میشه کمی احساس بهتری داشته باشم ….