






ما را لکه ی ننگ می خوانند. ما را بلای خانمان سوز و مدرس شیطان می خوانند. ما به انتظار طلوع آفتاب مرگ نشسته ایم اما…چه کنیم؟ که ما را مردگان نیز پذیرای بزم خویش نمی شوند… ما نان مان به خون جگر آغشته و خواب مان کابوس بی سرپناهی فرداست. ما عروسیمان سوگ بود و سوگمان عروسی. ما را کسی شامل لطف نکرد تا بالای سرمان قند بسابد.. ما را پی چیدن گل و گلاب نفرستادند. ما بله گفتیم و کسی زیر لفظی پیشکشمان نکرد. ما با لباس سفید نرفتیم که با کفن سفید بازگردیم.. ما مرگ را به انتظار نشسته ایم… باشد که رویای سفیدمان به حقیقت بپیوندد.
داستان زندگی چند زن و مشکلات به وجود آمده از ازدواج آنها. ازدواج هایی که عادی نبوده و زندگی رو برای زنهای داستان سخت کرده. حالا باید این زن ها گلیم خودشون رو از آب بکشند بیرون که بعضی هاشون تنهان و بعضی هاشون هم شاید کسی رو داشته باشند اما…. پایان خوش

هیجده سال از ورشکستگی کارخونه ایرج میگذره و حالا به کمک دو تا دامادش کارخونه سر و سامونی گرفته داستان درباره زندگی خصوصی و شخصیت بچه های ایرج و مشکلاتی هست که دشمن ایرج برای کارخونه ایجاد میکنه .....(ماهرخ دختر بزرگ خونواده ) 5 ساله که با شوهرش سیاوش رابطه ای نداره و در استانه طلاقه. بهرخ (دختر کوچیکتر ) به تازگی با سیاوش ازدواج کرده و مشکلات خودشونو دارن. فرخ (پسر بزرگ خونواده )که خودشو مسئول خونواده میدونه قرار بود با دختری ازدواج کنه ولی ... شاهرخ (ته تغاری خونواده ) پسری سر به هوا و شیطونه که به دلایلی اصرار به ازدواج با دختر عموش داره