
دانلود رمان خان کوچک pdf از فاطمه عبدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان خان کوچک
دختری به اسم گندم که شوهرش مرده و قراره طبق رسم ساتی اون رو هم زنده زنده قبر کنن. خان روستا که برادر شوهرش میشه عاشقانه دوسش داره برای نجات جونش جلوی این رسم می ایسته و در عوض باهاش ازدواج می کنه همه چی خوب پیش میره تا این که…
قسمتی از متن رمان خان کوچک
میان راه کلید را به دست شمسی خانم داده و گفتم: یه طبیب بر می داری می بری اتاق اولی که مخصوص مهمونِ بالای سر سراب. جدی سرش را تکان داد در ادامه گفتم: غربتی بازی در آورد صدام کن؛ فقط نذار کسی بره اتاقش هیچکس که میگم منظورم خانم بزرگ و کوچیک و زن و مرده فهمیدی؟ دوباره سرش را تکان داد ابرویی بالا انداختم و مهتاب نگران را به طرف اتاق گندم هدایت کردم، خودم هم در کنارش وارد شدم. از دیدن رنگ و روی سفید شده اش نگران نزدیکش شدم…
دستی روی پیشانی تب دارش گذاشتم و به مهتاب گفتم: بیرون باش. ولی داداش. عصبی دندون قروچه ای کردم. بازوی لاغرش را میان دستانم فشردم از اتاق بیرون انداختمش انگار به زور عادت کرده بود، کنار مادرم نشستم و دستانش را توی دست گرفتم آرام نامش را زمزمه کردم. گندم بانو… مامان. آرام چشمانش را باز کرد و با بغض رو برگرداند، عصبی ضربه ای به پیشانیم زدم. دندان هایم را به هم فشار می دادم تا فریاد نزنم بر سرش بخاطر یک دختر بی ارزش رو از صورتم می گرفت.
اون دختره رو به من ترجیح میدی؟ بخاطرش رو بر می گردونی؟! با تاسف سری تکان داد. با خودت چی کار کردی فواد؟ لبخند تلخی زدم و با صدای ضعیفی جواب دادم. چی کار کردم؟ من هنوز همون آدمم حرفایی که میزنن دروغ نیست فواد قاتلم چیزی عوض نشده. صورتش از گریه سرخ شد، عصبی دستی روی صورتم کشیدم. گریه نکن ماه من. فرهان هیچوقت دست رو ضعیف تر از خودش بلند نمی کرد. پوزخندی زدم و بی خیال جواب دادن؛ شدم هر جوابی که می دادم آخرش به دعوا ختم می شد، سعی کردم فقط گوش شوم برای شنیدن حرف هایش.