
دانلود رمان صلت pdf از سحر مرادی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان صلت
“حامیا” تنها بازماندهٔ آتشسوزی مرموز خانهاش در کودکی است—پدر و مادرش سوختند و دستهایش برای همیشه زخم خورد. حالا تحت سرپرستی خاله و شوهر خالهاش، با یک شرط زندگی میکند: “به بارش، دخترشان، فقط به چشم خواهر نگاه کند.”اما پس از بیست سال، احساسات ممنوعه و یک اشتباه ناخواسته، تعادل زندگیشان را میشکند. همزمان، “گذشتهای که رویش دروغ بافته بودند” کمکم آشکار میشود: “آتشسوزی تصادفی نبود.”حالا حامیا باید راز “هویت گمشدهاش” و “خاکسترهای دروغین” را کشف کند—پیش از آنکه آتش جدیدی همهچیز را بسوزاند…
قسمتی از متن رمان صلت
حامیا پکر شده سرش را از کنار صندلی عقب کشید و تا حیاط پشتی کافه نگاه انداخت.تمام تلاشش را میکرد تا متعادل و عادی رفتار کند مثل همیشه… مثل تمام وقتهایی که قلبش می کوبید و چاره ای جز بی اعتنایی نداشت. موبایل روی میز زنگ خورد و فرصتی که لازم داشت فراهم شد و با دیدن اسم نارین تماسش را پاسخ داد._سلام خاله._حاميا جان تو رو اشتباه گرفتم؟دست کشید روی شیشه ی میز… یک لک قهوه رویش خشک شده بود._درست گرفتین… من گوشیشو جواب دادم._بارش پس؟با سوال نارنین سرش دوباره سمت حیاط چرخید و اینبار دیگر حتی سایه اشان را هم ندید…_دستش بنده… کار واجب دارین صداش کنم؟_نه عزیزم…. امروز خیلی برای تولدت هیجان داشت. خواستم ببینم همه چیز مرتبه؟
انگشت های جمع شده اش را مشت کرد و با تمام احترامش جواب داد_بهتر از هر سال… این خاله ریزه مدلشه همیشه تو استرس و دلهره باشه انگار.بارش برای کسایی که دوستشون داره حالش عجیب و غريبه… شب دیر نیایید خاله… بیدار میمونم تا برگردید._چشم.راست گفته بود خاله نارینش بارش برای دلخواهانش سنگ تمام میگذاشت… مثل حالایی که به طرز آشکاری با پندار جمع کوچکشان را ترک کرده بودند و تا…؟_خوبی؟نگاهش مات صفحه ی موبایل بارش مانده بود… عکس خانواده ی پنج نفریشان را روی پس زمینه اش گذاشته بود…و حامیا از خودش پرسید که آیا او هم جزئی از این خانواده بود؟سرش سمت بنفشه برگشت و طرح لبهایش کج شد._خوبم… چطور؟
لحن آرام بنفشه اگر چه دلخوری نداشت ولی راضی هم به نظر نمی رسید._از وقتی اومدیم حواست سر جاش نیست حامیا؟گوشه ی شقیقه اش را خاراند._خسته ام… همین.نگاهش را به ساعت مچی دستش دوخت و حامیا ازش پرسید _دیرته؟باید مامان و تا فرودگاه ببرم… قراره بره اصفهان پیش بابک…-ماشین آوردی؟-نه با بارش و پندار اومدم.از روی صندلی اش نیمخیز شد…-بمون صداشون کنم بریم…ایستاد و قبل از حرکت کردنش بنفشه صدایش کرد._مزاحمشون نمیشم…. اسنپ میگیرم.متوجه ی تعارف از سر بی حوصله گی اش شد و تاکید کرد._خودم میبرمت… اینو بدم بیام.نگاه بنفشه روی موبایل داخل دستش ماند و دسته ی فنجان را میان انگشت هایش فشرد.