






دانلود رمان شیخ عرب pdf از gzl
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان شیخ عرب
دیوار واقعاً توسط نیرویی جادویی ساخته شده و ناتلی دارای قدرتهای ماورایی است. شیخ، نگهبان رازی باستانی است و ناتلی باید او را متقاعد کند تا دیوار را فرو بریزد، پیش از آنکه تاریکی جهان خارج را فراگیرد.
قسمتی از متن رمان شیخ عرب
الان خواستم ببینم تب نکردید یا دردی ندارید، شیخ عرب اخم کرد و گفت: همون طور که میبینی اینجا بیمارستان تو نیست و منم مریض تو نیستم. دختر از این حرف ساواش ناراحت شد. او برای ساواش نگران شده بود ولی ببین شیخ عرب چه جوابی داد…او همین بود! بدون اینکه ببیند زیر دستش چه هس که هست له میکند و رد میشود! دخترک با ببخشیدی بیرون رفت. ساواش متوجه ناراحتی دخترک شد اما اینبار برایش اهمیت داشت! مثل قبل نگفت بدرک و رد شود! پوف کلافه ای کشیدو با خودش گفت: اخه پسر این همه بالا سرت ایستاد اینه جوابش؟ الان ازت ناراحت شده اگه بره چی؟ ینی دیگه من اون دو جفت چشو نمیبینم؟!
ساواش به خودش جواب داد: چی میگی؟ چه چشمی چرا چرت پرت میگی؟ تیری که بهت خورد سمی بود؟ تو ساواشی شیخ عرب! ساواش سنگ دل! نباید برایت اهمیت داشته باشد بعد از این همه فکر خوابید. صبح با صدای خنده ای بلند شدم اوف این کیه نمیتونی اروم تر بخندی…رفتم سمت دسشویی به دستو صورتم ابی زدمو رفتم سمت در، باز صدای خنده ی نازی امد! مامانم ک اینشکلی نمیخنده! ناتلیه با کی داره این شکلی می خنده؟! ناخداگاه اخمی کردم داشتم با عصبانیت میرفتم سمت راهرو اتاقش ک چشمم ب خودم در اینه راهرو خورد! من چمه؟ میخام برم چی بگم! به من چه که با کی می خنده؟! به اخم هایم در اینه نگاهی انداختم! از این همه کار های مزخرفم اخم شدید تری کردم و راهی طبقه پایین شدم رفتم روی مبل نشستم…صدای خنده ناتلی قطع شده بود، قشنگ می خندید!
ناتلی: صبح سپهر زنگ زده بود باز انقدر دلقک بازی در اورد که از خنده صورتم قرمز شد. فکنم صدای خندم بیرونم می رفت. امروز باید می رفتم خونه، دیشب لباسام کثیف بود از خدمتکار لباساشو گرفتم پوشیدم تا برم خونه عوض کنم بیارم براش…رفتم در اتاقو باز کردم…برم با شیخ خداحافظی کنم؟! اره بی ادبی میشه اگه نرم…خواستم برم طبقه بالا که صداش روی مبل اومد برگشتم سمتش داشت با گوشی حرف میزد…گفت: افرین پس سرمایه گزاری برای ما شد؟ شیخ: اومممم خوبه خدافظ… تلفنو قطع کردم رفتم سمتش باز اون اخم همشگی رو داشت. منو دید یه ابروشو داد بالا گفت: به به سلام….من: سلام اومدم خدافظی کنم. اخمش شدید تر شد! چرا؟! نباید میومدم؟ وا باشه گفتو بعدش گفت: بسلامت از این همه پرویش دلم میخاست بزنم لهش کنم…