






دانلود رمان اسطوره pdf از پگاه
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان اسطوره
برای شاداب، کار کردن در شرکت دیاکو مثل یک رویا است. نه فقط به خاطر درآمد، بلکه چون سالهاست عاشق این مرد بوده، بی آنکه او بداند! حالا به عنوان منشی، هر روز نزدیک تر به معشوقی است که دنیایش با دنیای او زمین تا آسمان فرق دارد. اما آیا عشق می تواند این فاصله طبقاتی را پر کند؟ یا واقعیت های زندگی، قلب شاداب را خواهد شکست؟
قسمتی از متن رمان اسطوره
سعی کرد غم صورتش را پشت خنده ظاهري اش مخفی کند. خبراي خوب. واسه خونه یه مشتري سفت و سخت پیدا شده. دستم شل شد. چی؟ مادر سرش را پایین انداخت و تند تند گفت: عزیزم ایشاا… درستون که تموم شه بهتر از اینجا رو می خریم. چند تا آجر پاره که ارزش این همه سختی رو نداره. با پولش هم یه جاي درست درمون تري رو اجاره می کنیم. هم یه دستی به سر و گوش زندگیمون می کشیم و هم …حرفش را قطع کردم. هم خرج کوفت و زهرمار شوهر عزیز تو رو جور می کنیم. چاقو در دستش خشک شد. سرش را بالا گرفت و با بغض گفت: این چه طرز حرف زدنه شاداب؟ اون پدرته!
سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم: همه ي درد منم از همینه. تمام شوق خبرهاي خوشم کور شد. دکمه مانتویم را باز کردم و با پاهایی بی رمق از آشپزخانه بیرون زدم. صداي مادرم را شنیدم. شاداب! چشمه اشکم جوشید. بدون این که بچرخم گفتم: به خدا، به جون شادي، به جون خودت اگه حتی فکر فروش این خونه از سرت بگذره میرم و دیگه هم بر نمی گردم. حالا ببین. متحیر تکرار کرد: شاداب! در دلم زمزمه کردم: شاداب مرد. در اتاق مشترك خودم و شادي را باز کردم. خواهر کوچک شانزده ساله ام را غرق در خواب دیدم. کنارش زانو زدم و موهاي لخت پرکلاغی اش را نوازش کردم.
ردي از اشک خشک شده روي صورتش خودنمایی می کرد. چانه اش در خواب هم می لرزید. انگار کمی هم تب داشت. آرام صدایش زدم. بلافاصله پلک باز کرد و با دیدنم از جا پرید و از گردنم آویزان شد. اومدي خواهري؟ عاشق این خواهري گفتن هایش بودم. توي چشمان سرخش نگاه کردم و نفسم را بیرون دادم. اومدم عزیزم. چرا انقدر زود خوابیدي؟ شام خوردي؟ سرش را به چپ و راست تکان داد. نه، نخوردم گونه اش را بوسیدم. می خواستی با شکم گرسنه بخوابی؟ دستش را روي صورتش گذاشت و گفت: نمی تونم فکمو باز کنم. نمی تونم چیزي بجوم. دندونم خیلی درد می کنه.